الیناگلینا
X
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 224 مرتبه

 

 دختر نازم فردا خاله جون واسه دیدن جهیزیه اش دعوت کرده و جشن گرفته تا بریم ببینیم( البته ما ده بار دیدیم ..) . تا روز جشن عروسی هم به امید خدا یه هفته بیشتر نمونده فقط نگرانم خاله فریبا عروسی کنه تو چه جوری می خوایی با دوریش کنار بیایی چون جدیداً که رفتی خونه خاله را دیدی حساب کار اومده دستت و وابسته تر شدی و تو نبودش خیلی بی تابی می کنی می ری تو اتاق خواب با گریه صداش می کنی :فریبا فریبا خاله خاله . این هم یه مرحله از مراحل سخته که مطمئنم دختر قوی مامان با این مساله هم خوب کنار میاد و عادت می کنه ولی خیلی دلم برات می سوزه.

 

 

خونه خاله جون

 

بعداً نوشت:

رفتیم جشن خاله جون شکر خدا خیلی خوب بود و تو با بچه ها کلی آتیش سوزوندی اما نگذاشتی مامانی برقصه گریه می کردی که من نرقصم .اگه اینطور باشه باید عروسی خاله با بابایی بمونی...(این یه تهدیده جدی نگیر).

 

 

 


 

شیرین زبون مامانی، اين روزا که منو صدا می کنی و مامانی با تاخیر جواب میده.با جديت می گی مامان با تو ام . یا نقاشی می کنی می گی :مامان اگه گفتی این چیه.؟در ضمن بلاچه من دوست داري سر به سر آدم بگذاري و لج آدم و در بياري يعني كافيه بفهمي از يه چيز بدم اومده با خنده بدتر اون كار را انجام مي دي و غش غش مي خندي ...اي بد جنس.

 

 الینا و امیر

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 123 مرتبه

 

مادر عزیزم نور چشمانت گرمی بخش وجودم است.

http://www.radsms.com/wp-content/gallery/card_postal_rooze_madar_en/12142259928.jpg



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 178 مرتبه

 

 دختر نازم عصر سه شنبه رفتیم به بابایی خرید کردیم بعد از خرید بلوز و شلوار و کراوات به بابایی یه کتونی خوشگل واسه تو خریدیم .دقیقا اون اطراف شانسی یه فروش فوق العاده دیدیم و من رفتم دیدم یه عالمه لباس بچه گانه و زنانه داره که به قیمت خیلی خوبی می ده و کلی خرید واسه خودم و شما هم اونجا کردیم .

 چهارشنبه هم مامانی مرخصی بود تا کارهای عقب افتاده را یه سامانی بده.البته دایی رضا هم خونه بود صبح رفتیم خرید و ظهر هم عمه سیما لباس سفید تو را آماده کرده بود و رفتیم از خونشون بگیریم که دم در عمه اینا تو یه جیغ بنفش کشیدی من هم هاج و واج که به تو چی شده دیدم دستت را بالا پایین می کنی و جیغ می زنی که از  نزدیک نگاه که کردم دیدم یه زنبور عسل چسبیده به دستت و نیشت زده .خلاصه اینکه رفتیم تو و عمه جون یه کم عسل به دستت مالید و تو کلی گریه کردی و بعد از کلی ناز کشیدن و لوس کردنت لباست را عمه سیما نشون داد و یه کم حواست پرت شد و بهت پوشوندم  که خیلی ناز و قشنگ بود عروس کوچولوی من.

بعد از ظهر هم من و عزیز جون هم بالاخره لباسهامون را تحویل گرفتیم  و دیگه تقریباً کارهامون ردیف شده بود.و شب هم عمه های مامانی و دختر عمه ها و زن دایی ها و ..اومدن یه کم بزن برقص قبل از شب عروسی کردیم و خوش گذروندیم .تو و امیر و صدرا هم حسابی بازی و شیطونی کردید و بابا جون و دایی رضا هم به حیاط ریسه وصل کردند و لباسهای دامادی بهنام را بردند خونشون.

٠٨/٠٢/٩٢



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 198 مرتبه

 

الينا و هفت سين92

عزیزدل مامان  سال جدید هم به خوبی و خوشی شروع شد .امیدوارم تا آخر، سال پر بار از هر نظر براي هممون باشه .این عید هم مثل همه عیدهای قبل، تو یه چشم به هم زدن گذشت.کنار هم بودنمون خیلی زود تموم شد و باز هم روز از نو و روزی از نو(امروز كه اولين روز كاري ماست شديدا تو خونه بي تابي مي كني و عزيز جون اذيت مي كني كه مامان بابا كوووووووو؟)

آرامگاه ابن سينا

 

و اما چی کار کردیم تو این ١٦ روز :

٢٩ ام در یک اقدام انتهاری خانه تکانی کردیم که تا عصرش که چهارشنبه سوری بود خونه هم  تا حدی تمیز شده بود ولی باز هم کار واسه ٣٠ ام مونده بود یعنی شانس آوردم که سال کبیسه بود و یه روز هم وقت اضافه داشتم. چهارشنبه سوری هم امسال خونه خودمون بودیم و عمو بهنام و بابا کلی وسایل آتیش بازی خریده بودند که خیلی خوشگل بود و خوش گذشت .

٣٠ام هم تا ساعت ٢:٣١ که لحظه تحویل سال بود من سفره هفت سین را چیدم و همه چی حاضر شد . بعد از تحویل سال هم  چند تا عکس یادگاری گرفتیم و بعد رفتیم بالا به عزیز اینا سر زدیم و بعد هم رفتیم خونه عمه زهرا اینا و تا شب هم با اونا گشتیم.

الينا و امير (گنجنامه)

 

دو سه روز خونه بزرگتر ها را گشتیم بعد با دایی های من رفتیم همدان و کرمانشاه. اول قرار بود عزیز هم با ما بیاد ولی نیومد ولي خاله فرزانه با ما اومد کلا سه ماشین بودیم  که دو شب همدان موندیم و از جاهاي ديدني اش ديدن كرديم و یه شب و دو روز کرمانشاه را گشتيم كه خيلي شهر بزرگ و قشنگي بود و کلا رفت و برگشتمون ٤ روز شد يه كم اذيت شدي و ما را هم اذيت كردي اما در كل خدا را شكر خوب بودي مخصوصا كه امير حسين هم بود و زياد حوصله ات سر نمي رفت باهم بازي مي كرديد.از كرمانشاه برگشتني دایی اینا یه شب هم سنندج موندند، اما چون شما خسته شده بودید و یه کم  مريض هم بودی دیگه ما سنندج نموندیم و برگشتیم زنجان .اولين سفربعد از ازدواج ما بود كه هم با تو مي رفتيم و هم دو سه خانواده با هم مي رفتيم كه براي بار اول(به قول پاتريك) بدك نبود. 

 

الينا در بازار كرمانشاه

 ٢٠/٠١/٩٢



موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 570 مرتبه

 

 دختر گلم دیروز که از سر کار برگشتیم خونه ، رفتیم بیرون یه کم واسه خونه خرید کنیم .بعد موقع برگشت رفتیم بابا یه جا کار داشت و اون بهونه ای شد و ما هم پیاده شدیم و یه دوری زدیم تو یه راه مغازه اسباب بازی فروشی بود که رفتیم یه لباسشویی و یه جارو برقی واست خریدیم که تو خونه باهاشون خاله بازی کنی .خیلی اسباب بازیهای با مزه ای داشت می خواستم واست اطو هم بگیرم که تموم کرده بود. اجاق گازش هم به درد نمی خورد دو شعله بود که بابایی با شوخی می گفت ما پنج شعله می خواهیم. واقعاً با مزه بود انگار داری جهیزیه می خری.

خاله بازي

بعدا نوشت:

دختر خوبم حرف زدنت کاملاً مختص خودته .مثلا وقتی سراغ کسی را می گیری می گی:مامان کو مامان.بابا کو بابا.عزیز کو عزیز.آخر جمله هات تاکید داری.

ا وا

دیشب هم کنار هم بودیم بابا ته ریش داشت دست می زنی به صورت بابایی می گی بابا این چیه ؟بابا میگه ریش .میگی من ندارم .مامان نداره .بابا جواب داد :فقط بابا ها دارن.می گی :به من هم بخر خووب. در کل هر چی تو تلوزیون نشون می ده می گی بخر باشه زود بخر.

جوجه طلايي من

با تلفن حرف می زنی(حالا یا واقعی یا خیالی) میگی بستنی بخر خوب باشه .بستنی بخر من می خورم خوب شم.حالا اینکه کجات درد می کنه که با بستنی خوردن خوب می شه الله و اعلم.گاهاً روزی دوتا بستنی می خوری.

 

ماماني مو هات را خراب كرده

 

 اليناي خوشگلم نزديك عروسي خاله فريبا ماماني مو هات را كوتاه كرد و خيلي بد شد ،خيلي ناراحتم عزيزم حتما بايد هر طوري كه شده ببرم آرايشگاه درستش كنم.

 

فرشته مامان

 تاریخ٢٧/٠١/٩٢



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 212 مرتبه

الينا و صدرا

الينا جون وصدرا جون خونه عزيز جون مامان

الينا خونه عمه ماماني

اينجا هم خونه ثريا جون ايناس كه سفره هفت سينش را خودش بافته و درست كرده.

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 212 مرتبه

دختر گلم  سلام112.gif.یه  خبر خوب شرکت مامان اینا فردا به مناسبت روز کارگر تعطیل کرده. یه روز هم برای در کنار هم بودن غنیمته. این روز را به همه کارگران زحمتکش تبریک می گویم.الینا جون خاله فریبا اینا تصمیم گرفتند که جشن عقدشون را پنجشنبه ١٤ ام بگیرند.راستی جدیدا خیلی وابسته خاله فریبا شدی و وقتی خاله می خواد بره بیرون دنبالش گریه می کنی39.gif ( که خاله فریبا به خاطر این کار تو کلی ذوق وافتخار می کنه)  و می خوایی که با هاش بری.32.gifولی دیگه خاله جون  راستی راستی  پر شد.وقتی هم خونه نیست جای خالیش خیلی معلومه.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 16 آذر 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 573 مرتبه

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم می گذرد

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 آذر 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 269 مرتبه

الینا، دختر فرشته مامان . گاهاَ بعد از کلی شلوغ کاری می شینی یه گوشه و پاهات را می مالی . حالا نمی دونم خیلی بدو بدو می کنی پات درد می گیره یا یکی از همکارام می گفت قد می کشی به خاطر اون این کار را می کنی ولی به هر حال خیلی شیرین می شی عزیزم مامان دلش می خواد بیاد و بخورتت.

راستی هفته پیش پنجشنبه رفتیم آتلیه و کلی عکسهای خوشگل از الینا جونم گرفتیم یه ماه دیگه آماده میشه.اگه گرفتیم حتماً توی وبلاگت می گذارم.



موضوع :
تاريخ : 1 آبان 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 500 مرتبه

دختر عزیزم امروز وارد ماهی شدیم که تو قدم در این دنیای بزرگ گذاشتی(آبان)، عزیزدلم ،گل مامان من الان ماه آبان را بیشتر از هر ماه دیگه ای دوست دارم چون خاطرات قشنگ برام تداعی می کنه.تو با اومدنت پاییز دلهامون را بهاری کردی. فرشته کوچولوی من با اومدنت حس می کنم که خدا تموم دنیا را به من بخشید و قلبمون را پر از مهر و محبت کرد.عزیزکم با تموم وجود آرزو می کنم تو این پاییز رنگارنگ افتادن هر برگ پاییزی آمینی بر آرزوهای قشنگت باشه.

niniweblog.com

دختر نازنینم فقط نیم ماه مونده که از صفر سالگی بیایی بیرون. به امید اون روز.این روزها خیلی شیطون شدی خونه مادر جون اینا می خوای از همه مبلها بری بالا و اون کاری که می خوای انجام بدی به هر طریقی که شده باید انجام بدی و گرنه جیغت میره هوا.بعد که رفتی و آروم گرفتی به خودت دست می زنی .عاشق آهنگ بری باخ منصوری.وقتی اون آهنگ را برات می گذارم از جات تکون نمی خوری و اصلاً صدام را نمی شنوی میشینی جلوی تلویزیون و زل می زنی بهش تا آهنگ تموم بشه وسطا یه قری هم می دی.یه چیز دیگه را هم خیلی دوست دار یاون هم اسپنده هر وقت که می خوام بیام سر کار مادر جون تو را با اون سرگرم می کنه که دنبال ما گریه نکنی و بعدش دیگه یادت می ره که مامانی رفت.

 



موضوع :
درباره وبلاگ

دختر عزیزم من این وبلاگ را به عشق تو مي نويسم که لحظات شيرين و خاطرات خوبت را ثبت كنم تا زمانیکه بزرگ بشی وخودت بتونی بخونی بهت نشون بدهم امیدوارم از خاطراتت لذت ببری.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 49 نفر
بازديدهاي ديروز : 89 نفر
بازدید هفته قبل : 138 نفر
كل بازديدها : 196984 نفر
امکانات جانبی
گالری تصاویر abzar.ir/abzar/tools/stat/amar-v2.php?color=2E0A02&bg=F799E1&kc=888888&kadr=1&amar=gdi3vinp-korm8wzv0n6"> ="text-decoration: none">كد ماوس