خاطرات
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 273 مرتبه

 

سلام دختر نازم

عزیز دل مامان داری کم کمک بزرگ می شی www.smilehaa.orgو رفتار هات هم با بزرگ شدنت تغییر می کنه داری لجباز می شی شکلکهای جالب آروین و تا اون چیزی که می خوای برآورده نشه آویزون می شی و نق می زنی  و اگه بی تفاوت باشیم و به حرفت گوش ندیم  گریه می کنیwww.smilehaa.org. عاشق حرف زدن با تلفنی اونم فقط با صبا  گوشی را می گیری و با زبون مخصوص خودت چقدر شیرین حرف می زنی وسطا حرف صبا را هم تایید می کنی هم هم میکنی یعنی می فهمم چی می گی   شکلکهای جالب آروین.ولی من عاشقتم.

 راستی دایی رضا هم رفته تهران تا اگه خدا بخواد هفته ای یه بار با هاشون تو برنامه مجله خبری همکاری کنه تا ببینیم بعد چی می شه الان که ما را دلخوش کرده هفته ای یه بار بقیه هفته را میاد اینجا. امیدوارم نره برای موندگار شدن تو تهران که من یکی  خیلی ناراحت می شم .

 

 

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 255 مرتبه

دختر ناز مامان توی تلفن به مامانی سلام داد.قربوووووووووونت برمو دیشب هم وقتی بابایی از سر کار برگشت در را که باز کرد بدون اینکه کسی چیزی بگه به بابایی سلام دادی.

٢٨/١٠/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 217 مرتبه

 

دیروز اربعین بود و همه تعطیل بودند. ما هم نهار خونه جدیده ی عمو اینا دعوت بودیم . تو هم کلی بهت خوش گذشت پشت کامیون صدرا که خودش بهش ماشین خطا کار می گفت نشسته بودی و صدرا هم از این سر اتاق هل می داد تا اون سر و یک ساعتی پشت ماشین کیف کردی و لم داده بودی نشسته بودی و اصلا صدات هم در نمی اومد،طفلي صدرا هم از اين سر به اون سر .

پنجشنبه شب هم حلیم خونه عمه زلیخا اینا دعوت بودیم نگار اینا هم اومده بودند ایلیا کوچولو هم الان بزرگ شده و شش ماهشه. خیلی هم پسر خوبیه یه کم مظلومه حالا ببینیم بعدش چی می شه مظلوم می مونه یا شر می شه مثل معین و آتیش می سوزونه.

ماماني جمعه صبح دوباره رفت دكتر چون اصلا گوش دردم خوب نمي شد .رفتم يه آمپول شربت و آزيترومايسين و .. اين چهارمين بار بود كه مي رفتم دكتر .ولي شبه خوابيدني دوباره سرفه امانم نمي ده خلاصه اينكه ديگه كلافه شدم.خدا را شكر كه تو از ماماني نگرفتي.

دختر نازم سلام هم می گه. اونقدر شیرین می گی سلام که آدم دلش ضعف می ره . مخصوصا اون موقعی که بدون خواستن ما خودت تشخیص می دی که سلام بدی .دیروز موقعی که اخبار ورزشی شروع شد و دایی را دیدی چون دایی جون سلام دا تو هم فوری جواب دادی و در حالی که اشاره می کردی به تلویزیون گفتی شلام.قربون اون شلامت برم عزیزم.

٢٦/١٠/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 215 مرتبه

 

انگار این ویروس بد جنس دست از سر ما بر نمی دراه و نوبتي هم كه باشه نوبت مامان بود كه مريض بشه .چشمت روز بد نبينه دخترم چنان گلو درد و گوش دردي گرفته بودم كه انگار مي خواست منو بكشه نمي تونستم آب دهنم را غورت بدم، تازه متوجه شده بودم كه چقدر آدم تو يه دقيقه آب دهانش را غورت مي ده.

دختر ناز مامان هم هر كاري من مي كردم اداي منو در مي آورد.سرفه مي كردي و هر چي دم دستت مي اومد مي گرفتي جلوي دهنت .اين روزا خيلي بلا شدي و خودت را حسابي لوس مي كني و توي يه جمعي قشنگ مجلس گرمي مي كني و مي خواهي با كارات بقيه را بخندوني عزيزم.

٢٠/١٠/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 199 مرتبه

 

دختر خوشگلم قربون اون حرف زدنت برم من، مفتخرم بنویسم که به دايره كلماتت اصلاً اضافه شده. يعني الان اين كلمه ها را مي گي: مامان- بابا- آب- آبا- آدا- اصلاً.(در کل ولی زیاد اهل حرف زدن نیستی و شلوغ کاریهات نمی گذاره متمرکز بشی و یکم بشینی و از مامان جون مهربونت آموزش زبان ببینی)چشمک

 ١٨/١٠/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 354 مرتبه

١٤/١٠/٩٠

الینا دختر خوشگلم دیروز وقتی از سر کار برگشتم خونه یه کم شیر خوردی و بعد که شارژ شدی کلی با مامانی بازی کردی و غش غش می خندیدی .بعد مادر جون خم شد و بوست کرد بعد یه لحظه دیدم که سرت را خم کردی و مامانی رو بوس کردی واقعاً منو ذوق زده کردی قربونت برم

عاشق تلفن بازی هستی اون هم از نوع واقعی این تلفن مادر جون اینا را که داغون کردی و دیگه کار نمی کنه و رفتند یه گوشی دیگه خریدند و حالا دیگه به این گوشی نگاخه هم نمی کنی و عشقت شده تلفن جدیده و چون بی سیمه همه جا با خودت می بری و می دی که بقیه با هاش حرف بزنند.

حالا چرا ناراحتي

 




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 227 مرتبه

١٣/١٠/٩٠

دختر عزیز تر از جونم این روزها خیلی بهونه گیر شدی و دلتنگی می کنی و خیلی خونه مادر جون اینا اذیت می کنی تا من از شرکت برگردم . کلاً رو مود نیستی علتش نمیدونم چیه (سرما خوردگی خفیف، دندون در آوردن ، دلتنگ مامان و بابا شدن...) .امیدوارم زودتر برگردی و بشی همون الینای شاد و خوشحال خودم.

.



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 212 مرتبه

سلام قند و عسل مامان

دختر ناز ماماني كه اونقدر بي تابي مي كرد يه دندون آسياب به طور محرمانه اون پشت پشتها در آورده كه ديروز ماماني كشفش كرد .اون هم موقعي كه تو  خوابت مي اومد ولي نمي تونستس بخوابي واسه همين هم يه جيغ بنفش كشيدي و ماماني اون دندون مخفي ات راديد.

عزيز دلم، ماماني يه خبر خوش برات داره و اونم اينه كه يه ساعت و نيم زودتر از سر كار مياد خونه8 و  مي تونيم بيشتر از كنار هم بودن36 لذت ببريم.

الينا جديدا خيلي بابايي شدي و باهاش خيلي بازي مي كني و براش ادا در مياري31 تا بابايي را بخندوني براش شيرين كاري مي كني و خودت را خيلي لوس می كني .تازه خيلي هم دل نازكي و كافي كه چيزي كه مي خوايي بهت ندهند چنان گريه مي كني15 كه انگار چي شده.آخه دخملي ديگه  چه كنيم دخملا لوس ميشن ، بايد نازت را بكشيم .

 ١١/١٠/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 335 مرتبه

٠٥/١٠/٩٠

دختر گلم شب يلدا تب كرد و ماماني مجبور شد دو روز از كارش بزنه و بمونه از دختر نازش پرستاري كنه.نمي دونم علتش چي بود يا سرما خوردگي  يا  ادامه دندون درآوردن به هر حال ما طبق معمول خراب شديم خونه مادر جون اينا تا تو خوب بشي .شب اول تا صبح پاشويه كردم و لباس هات را كم كردم و يه كم تونستم بهت قطره استانمينوفن بدم تا حدي تبت اومد پايين و صبح با بابايي رفتيم دكتر.ولي مشكل اينجا بود كه تو نمي توني شربت و قطره بخوري و مجبور بوديم براي پايين آوردن تبت از شياف استفاده كنيم . خلاصه اينكه چهار بار رفتيم دكتر تا اينكه آخرين بار يه متخصص توي كلينيك قائم دو تا آمپول زدي و ديگه فرداش خوب شدي.(آمپولهاي B6 و سفليكسيم)




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 276 مرتبه

 

٢١/٠٩/٩٠ 

نزدیک به یه هفته است که مادر جون بد جوری سرما خورده بودSmiley و یه هفته ای بود که اصلاً نمی تونست از جاش بلند بشه . چند بار بابایی بردش دکتر و هر بار آمپول و سرم. خلاصه چند سالی بود که اینطوری مریض نشده بود.این آنفولانزا خیلی بدجنس بود که تونسته بود مادر جون را یه هفته بخوابونه .ولی شکر خدا از امروز یه کم بهتره .توی این مدت خاله فریباniniweblog.comخیلی زحمت کشیده و کارهاniniweblog.comرا انجام و از مادر جون پرستاری کرده .

من نگران این بودم که خدای نکرده تو از مادر جون بگیری. ولی باز هم شکر خدای مهربون نگرفتی.

عزیز مامان روز به روز شیرین تر می شی . فقط دوست داری که بازی کنی ، خودش هم بازی های پر هیجان با زبون خودت حرف می زنی ، قربون اون حرف زدنت . کلی با موبایل ازت فیلم گرفتیم ان شا ا... بزرگ که شدی نگاه کنی و لذت ببری.موقعی که صدای آهنگ می شنویniniweblog.comمی رقصی و سر جات می چرخی تا جایی که سرت گیج می ره و میفتی. و دوباره از نو..

 




موضوع : خاطرات
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 120 نفر
بازديدهاي ديروز : 123 نفر
بازدید هفته قبل : 407 نفر
كل بازديدها : 215381 نفر