خاطرات
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 174 مرتبه

 

دیروز صبا زنگ زد گفت که دلش برام خیلی تنگ شده ، هفته پیش صبا با مامانش رفته بود قم،وحالا كه برگشته بود مي خواست منو ببينه ما هم رفتیم خونه عزيز  چون صبا اینا اومده بودند اونجا.ما معمولاً همديگه را اونجا مي بينيم .صبا واسمون یه بسته سوهان و یه عروسک( فیل تبل زن)آورده بود .دست صبا درد نکنه .ماچ 

 ١٤/٠٤/٩٠



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 942 مرتبه

 

دیروز مامانی میخواست با دامن توری خوشگل ازم عکسهای خوشگل بگیره اما من اصلاً حوصله نداشتم و از دامن می ترسیدم آخه یه کم زبر بود به بدن لختیم می خورد و من دوست نداشتم اما مامانی با هر ترفندی بود دامن رو پوشوند و ازم عکسهای خوشگل گرفت.همش هم بهم می گفت فرشته مامان چقده خوشگل شدی. 

 niniweblog.com

دختر ناز مامان چرا این روزا اینقدر ترسو شدی . دیشب حتی از تابت هم می ترسیدی چه برسه به اینکه بشینی توش، از دامن توری که مامانی واست آماده کرده بود و می خواست ازت عکس بگیره می ترسیدی.مامانی دوست نداره دختر نازش ترسو باشه .باید نترس باشی اونوقت مامانی بهت می گه دختر شجاع .(باشه گلم)

13/04/90



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 195 مرتبه

سلام دختر نازم.

امروز مامانی از همیشه بیشتر دلتنگته.دلم می خواد زودتر عقربه های ساعت بچرخد و ساعت ٣.٥ بشه تا بیام و روی ماهت رو ببینم.

عزیز دل مامان ، وقتی مامانی سر کاره، قلبش پیش توه، همیشه دعا می کنه که خدا تو را واسش صحیح و سالم در پناه خودش حفظ کند.قند عسلم امیدوارم زودتر بزرگ شی و با مامانی حرف بزنی و تو هم درد دل هاتو به مامانی بگی .

الان که مامانی داره این چیزها رو می نویسدتو دقیقاً ١٠ روز دیگه ٨ ماهت را تموم میکنی و وارد ماه نهم زندگیت می شی.دوستت دارم دختر نازگلم.niniweblog.com

niniweblog.com

من و جوجه ام

٠٣/٠٤/٩٠

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 300 مرتبه

 

سلام دوستهای گلم.دیروز عصر وقتی مامان از سر کار برگشت خونه، با خاله ها رفتیم بیرون واسه خرید.من  تو راه بغل خاله فریبا خوابیدم اما ظاهرا وقتي من تو خواب بودم، خاله فریبا یه دست لباس راحتی و مامانی یه تاپ واسم خریده بدون اینکه از من نظر خواهي کنندكه خوشم مياد يا نه(البته بدك نبود)خوشم اومد .چشمک

  خونه مادر جون

ضمنا تا وقتی مامانی سر کاره، مادر جون و خاله از من نگهداری می کنندتا مامانی بتونه به کارش برسه.بخاطر همین مادر جون و خاله فریبا، خیلی  دوستتون دارم .ماچخاله شعرهای خوشگل واسم می خونه،واسم آهنگ می گذاره ،باهام بازی می کنه،اجازه میده با کامپیوترش بازی کنم،بهم غذا میده و مراقب منه تا مامانی برگرده.قلب

 

 

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 224 مرتبه

niniweblog.com

امروز فهميدم كه پسر گل نگار جون به دنيا اومده .اسمش هم ايليا است. من هم تولد ايليا جون را به مامان ايليا كه دوست خوبم هم هست تبريك مي گم.نگار جون قدم نو رسيده مبارك. من كه رفته بودم تهران براي اينكه دختر نازم را به دنيا بيارم(بيمارستان دي-خانم دكتر كاتب)  نگار جون بهم گفت كه بارداره ولي تازه دو ماهه بود.

٢٨/٠٣/٩٠



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 178 مرتبه

 

سلام دخترم . مامانی من خیلی نگران سلامتی ام نازگلم. هواي بهاريمون خيلي غبار آلوده.تو هم كه ني ني مي برم بيرون مي ترسم اين هوا رو سلامتي ات اثر بد بگذاره.

گل دخترم

23/03/90



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 180 مرتبه

 

صبح بخیر

دیشب با مامان جونم رفتیم شهر بازی .مامانم توپم را هم برداشته بود کلی توپ بازی کردم وقتی مامانی میگفت الینا توپت را بنداز دستم را می بردم به سمت توپم و اونو  از بین بقیه عروسکهام بر می داشتم و مامانم کلی ذوق می کرد و می گفت آفرین دختر گلم ، آخه من فقط ٧ ماه و ٦ روزم است. فرشتهتعجب

٢١/٠٣/٩٠  



موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 15 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 217 مرتبه

 

سلام

اسم من الینا است. الان وارد ماه هشتم زندگیم شدم .هر روز کارهای جدید یاد میگیرم و شیرین کاریهای مختلف از خودم نشون میدم . مامان و بابام عاشق منن و کلی با من سرگرم میشن.الان تنهایی می تونم بشینم و با اسباب بازیهام بازی کنم .(البته گاهاًسقوط هم می کنم) دارم تمرین می کنم چهار دست وپا برم و شلوغ کاری کنم  ولی فعلا موفق نشدم.

١٩/٠٣/٩٠



موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 221 مرتبه

 

 دختر نازم فردا خاله جون واسه دیدن جهیزیه اش دعوت کرده و جشن گرفته تا بریم ببینیم( البته ما ده بار دیدیم ..) . تا روز جشن عروسی هم به امید خدا یه هفته بیشتر نمونده فقط نگرانم خاله فریبا عروسی کنه تو چه جوری می خوایی با دوریش کنار بیایی چون جدیداً که رفتی خونه خاله را دیدی حساب کار اومده دستت و وابسته تر شدی و تو نبودش خیلی بی تابی می کنی می ری تو اتاق خواب با گریه صداش می کنی :فریبا فریبا خاله خاله . این هم یه مرحله از مراحل سخته که مطمئنم دختر قوی مامان با این مساله هم خوب کنار میاد و عادت می کنه ولی خیلی دلم برات می سوزه.

 

 

خونه خاله جون

 

بعداً نوشت:

رفتیم جشن خاله جون شکر خدا خیلی خوب بود و تو با بچه ها کلی آتیش سوزوندی اما نگذاشتی مامانی برقصه گریه می کردی که من نرقصم .اگه اینطور باشه باید عروسی خاله با بابایی بمونی...(این یه تهدیده جدی نگیر).

 

 

 


 

شیرین زبون مامانی، اين روزا که منو صدا می کنی و مامانی با تاخیر جواب میده.با جديت می گی مامان با تو ام . یا نقاشی می کنی می گی :مامان اگه گفتی این چیه.؟در ضمن بلاچه من دوست داري سر به سر آدم بگذاري و لج آدم و در بياري يعني كافيه بفهمي از يه چيز بدم اومده با خنده بدتر اون كار را انجام مي دي و غش غش مي خندي ...اي بد جنس.

 

 الینا و امیر

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 195 مرتبه

 

الينا و هفت سين92

عزیزدل مامان  سال جدید هم به خوبی و خوشی شروع شد .امیدوارم تا آخر، سال پر بار از هر نظر براي هممون باشه .این عید هم مثل همه عیدهای قبل، تو یه چشم به هم زدن گذشت.کنار هم بودنمون خیلی زود تموم شد و باز هم روز از نو و روزی از نو(امروز كه اولين روز كاري ماست شديدا تو خونه بي تابي مي كني و عزيز جون اذيت مي كني كه مامان بابا كوووووووو؟)

آرامگاه ابن سينا

 

و اما چی کار کردیم تو این ١٦ روز :

٢٩ ام در یک اقدام انتهاری خانه تکانی کردیم که تا عصرش که چهارشنبه سوری بود خونه هم  تا حدی تمیز شده بود ولی باز هم کار واسه ٣٠ ام مونده بود یعنی شانس آوردم که سال کبیسه بود و یه روز هم وقت اضافه داشتم. چهارشنبه سوری هم امسال خونه خودمون بودیم و عمو بهنام و بابا کلی وسایل آتیش بازی خریده بودند که خیلی خوشگل بود و خوش گذشت .

٣٠ام هم تا ساعت ٢:٣١ که لحظه تحویل سال بود من سفره هفت سین را چیدم و همه چی حاضر شد . بعد از تحویل سال هم  چند تا عکس یادگاری گرفتیم و بعد رفتیم بالا به عزیز اینا سر زدیم و بعد هم رفتیم خونه عمه زهرا اینا و تا شب هم با اونا گشتیم.

الينا و امير (گنجنامه)

 

دو سه روز خونه بزرگتر ها را گشتیم بعد با دایی های من رفتیم همدان و کرمانشاه. اول قرار بود عزیز هم با ما بیاد ولی نیومد ولي خاله فرزانه با ما اومد کلا سه ماشین بودیم  که دو شب همدان موندیم و از جاهاي ديدني اش ديدن كرديم و یه شب و دو روز کرمانشاه را گشتيم كه خيلي شهر بزرگ و قشنگي بود و کلا رفت و برگشتمون ٤ روز شد يه كم اذيت شدي و ما را هم اذيت كردي اما در كل خدا را شكر خوب بودي مخصوصا كه امير حسين هم بود و زياد حوصله ات سر نمي رفت باهم بازي مي كرديد.از كرمانشاه برگشتني دایی اینا یه شب هم سنندج موندند، اما چون شما خسته شده بودید و یه کم  مريض هم بودی دیگه ما سنندج نموندیم و برگشتیم زنجان .اولين سفربعد از ازدواج ما بود كه هم با تو مي رفتيم و هم دو سه خانواده با هم مي رفتيم كه براي بار اول(به قول پاتريك) بدك نبود. 

 

الينا در بازار كرمانشاه

 ٢٠/٠١/٩٢



موضوع : خاطرات
درباره وبلاگ

دختر عزیزم من این وبلاگ را به عشق تو مي نويسم که لحظات شيرين و خاطرات خوبت را ثبت كنم تا زمانیکه بزرگ بشی وخودت بتونی بخونی بهت نشون بدهم امیدوارم از خاطراتت لذت ببری.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 40 نفر
بازديدهاي ديروز : 144 نفر
بازدید هفته قبل : 232 نفر
كل بازديدها : 187614 نفر
امکانات جانبی
گالری تصاویر abzar.ir/abzar/tools/stat/amar-v2.php?color=2E0A02&bg=F799E1&kc=888888&kadr=1&amar=gdi3vinp-korm8wzv0n6"> ="text-decoration: none">كد ماوس