خاطرات
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 291 مرتبه

٠٦/٠٩/٩٠

الینای قشنگم این دو روزی که مامانی تعطیل بود خیلی خوش گذشت پنجشنبه که تولد سویل بودیم و کلی اونجا کیف کردی و خوش بودی و از اول تا آخر مهمونی وسط بودی. تازه یه پاپوش هم از مامان سویل هدیه گرفتی.جمعه هم عقد کنان لیدا بود و  شب خیلی بهمون خوش گذشت. تو هم که عاشق مهمونی و مخصوصاً جشن و بزن و بکوبی .خلاصه اینکه کلی کیف کردی.اونجا هم نشسته بودی بغل مبینا و شش دانگ حواست به اونایی بود که وسط می رقصیدند.خودت هم دست می زدی و می رقصیدی . من هم می ترسیدم پات زیر کفشهای ٢٠ سانتی خانومها له بشه مدام  دنبال تو بودیم( با خاله ها )که خدای نکرده زیر پای اونایی که می رقصند نمونی.

دخمل گلم مگه یه دقیقه یه جا بند می شه . مدام در حال اکتشافه محیط اطرافشه .اگه یه موقع هم جلوت را بگیریم خودت را به عقب پرت می کنی و خدا نکنه که نتونیم بگیریه و سرت بخوره زمین که دیگه گریه ات تموم نمی شه.

جدیدا می ری روی میز و بلند می شی وای می ایستی.ما هم که یهو می بینیمت و همو نطوری که قلبمون از ترس تو دهنمونه می پریم و میاریمت پایین، تو هم کلی ذوق می کنی و دوباره تکرارهمون کار و تکرار و تکرار و .. 



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 192 مرتبه

 

اليناي عزيزم رفته رفته شيرين تر مي شي .تا اون حد كه ماماني دلش مي خواد درسته بخورتت.آخه با زبون خودت مي گي اين ديه؟يعني يا اين چيه يا اين كيه .دو منظوره حرف مي زني . اين اولين جمله زندگيته .قربون نازنينيم،كه رفته رفته مامانو عاشقتر مي كنه .



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 300 مرتبه

 

دختر شیرین تر از عسلم

نمی دونم چی شده چند روز كه بي تابي مي كني و شبها خوب نمي خوابي . روزها هم مادر جون را اذيت مي كني نه خودت مي خوابي نه مي گذاري اونا يه كم استراحت كنند.

ماماني اصلاً طاقت ديدن اشك هات را نداره .چون نمي توني بخوابي  همش بهونه ميگيري چنان گريه مي كني كه اشكات سرازير مي شه و خون به دل مامان مي كني.

ديروز خونه مادر جون هي گيج مي زدي و سرت اين ور و اونور مي خورد(از بس كه يه جا نمي شيني) و گريه مي كردي . احساس مي كنم جايي ات درد مي كنه.

از اونطرف صبح ها سر حال نيستي و توي خواب مي بريم خونه مادر جون اينا ولي همين كه مي رسيم اونجا بيدار مي شي . خلاصه اينكه عسلم رو مود نيستي. اميدوارم اين روزها نق نق زود تموم بشهو بشي اون دختر دوست داشتني هميشه مامان.

 ٣٠/٠٨/٩٠



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 225 مرتبه

٢٣/٠٨/٩٢

دختر مامان مثل يه شير قوي آمپولش را زد و فقط يه ذره گريه كرد و فوري آروم شد. اين بار با ماماني رفته بود آمپول بزنه.(فقط من و تو) بعد توي صندلي خودش نشست و اومديم خونه مادر جون .

خدا را شكر اين آمپول اصلاً اذيتش نكرد.



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 182 مرتبه

11 ارديبهشت

خوشگل من 11 ام شركت مامان به مناسبت روز كارگر تعطيل بود و همون روز توي پارك بانوان برنامه داشتند .صبح من زود بيدار شدم و مشغول جمع و جور كردن وسايلها شدم .تو هم به فاصله يك ساعت بعد از من بيدار شدي ،بردمت حموم و سريع دوش گرفتي و موهات را با سشوار خشك كردم و خوشگلت كردم و لباس هات را تنت كردم چون همون لباسي بود كه شب عروسي خاله پوشيده بودي به من مي گي مامان من مي رم عروسي عمو بهنام و خاله فريبا .خلاصه راه افتاديم و قرار بود خاله فريبا هم با هامون بياد رفتيم دنبال خاله جون و از اونجايي كه من مسئول خريد وسايل صبحانه بودم رفتيم خريد و با تاخير يك ساعته رسيديم پارك .تا ما برسيم مسابقه نقاشي تموم شده بود و داشتند به بچه هايي كه نقاشي كشيده بودند جايزه مي دادند كه دوست مامان ليلا جون به پسرش كاميار گرفته بود و من خيلي دلم سوخت كه كاش ما هم شركت كرده بوديم و از اون ست خوشگل مي گرفتيم.اما آخر وقت كه همه جايزه هاشون راگرفته بودند و يه سري  جايزه  اضافه مونده بود ما هم اسممون را نوشتيم به عنوان شركت كننده و يه ست خوشگل جعبه مدادرنگي گرفتيم و تو حسابي سرگرم اون جعبه شدي و خيلي خوشت اومد.ظهرساعت 12:30كه برمي گشتيم من خواستم دوستمو برسونم خونشون كه تو گريه كردي و نمي گذاشتي سوار بشه به اون بنده خدا مي گفتي تو خودت ماشين داري .اين هم جديدا ياد گرفتي نه سوار ماشين كسي مي شي و نه مي گذاري كسي سوار بشه.تهار هم عزيز جون ماكاروني درست كرده بود و رفتيم خونه عزيز

بعد از ظهر هم من يه مهموني دوستانه(به مناسبت به دنيا اومدن آرشيدا جون دختر بهاره) دعوت بودم و دوست عزيزم بهاره سپرده بود كه تو را هم حتماً با خودم ببرم اما تو خیلی خسته بودی،خوابيدي و نتونستم ببرمت و موندي خونه پيش عزيز جون .جاي تو خالي بود مخصوصاً كه همه با دختر هاشون اومده بودند و من تنها بودم .عصر با بابا جون اومدي دنبالم .ازم مي پرسي :تو چجا بودي .

شب هم من و تو عزيز جون رفتيم خونه دايي كه روز معلم را بهش تبريك بگيم .تو هم كه شامت را الكي خورده بودي اونم تو ماشين اونجا يه دل سير شام خوردي.بعد كه انرژيت زياد شده بود با امير كلي شلوغ كردي، بازي كردي و به حركات امير غش غش خنديدي.خلاصه يه روز خوب و پر بار از نظر گشت و گذار گذرونديم.

12 ارديبهشت

تولد دايي رضا بود و صبح كه رفتم يه سر به بالا بزنم ديدم آقا جون اصلا حال نداره .شب هم عزيز خاله فريبا وعمو بهنام را پا گشا دعوت كرده بود بعد از صبحانه با عزيز رفتيم واسه شب خريد كنيم .تو طبق معمول بستني و خوراكي خريدي(خيلي خوشحال بودي) و اومديم خونه .بعد از ظهر ما داشتيم مي رفتيم كيك تولد دايي جون را بگيريم كه عزيز بابا را صدا كرد و ديديم كه آقا جون بد تر شده و سرما خوردگي بي چاره رو حسابي از نا انداخته .خلاصه زياد روز خوبي نبود و بعد اينكه يه كم حال آقا جون بهتر شد ما رفتيم سريع واسه دايي كادو گرفتيم و عكسهاي آتليه را انتخاب كرديم و كيك را گرفتيم و بر گشتيم. بعد شب دكتر اومد و يه سري دارو و آمپول نوشت و كم كم آقا جون بهتر شد ولي واقعا ً روزمون خراب شد و اصلا تولد نچسبيد .در ضمن خاله فرزانه به خاطر تو كيك باب اسفنجي سفارش داده بود كه ذوق كني البته تو از همه جا بي خبر كلي به خاطر كيك خوشحال شدي با دايي همراه شدي توي فوت كردن شمع تولد و بريدنش.البته كل شمعها را قبلش تو روشن كرده بودي و تموم شده بود و فقط 4 5 تا مونده بود كه چيديم رو كيك. 

کیک باب

 

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 413 مرتبه

 

الینا جون فردا روز تولدته .دختر نازم یکسال پیش ١٦ آبان٨٩ ساعت ٩:٣٧ در بیمارستان دی تهران توسط خانم دکتر کاتب بصورت سزارین پا به این دنیا گذاشتی .

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 187 مرتبه

 

چند روز پیش موقعی که ما خونه نبودیم دیگ موتور خونه آپارتمانمون به علت سهل انگاری یه تعمیرکار ترکیده و خدا را شکر که اتفاقی برای کسی نیفتاده به خاطر همین هم دیگه آب گرم نداریم شوفاژها هم كار نمي كنند و با اين هواي سرد ديگه ما مجبور شديم خونه عزيز جون اينا بمونيم تا موتور خونه را تعمير كنند.

واما تغييرات شما،شب ها كه ساعت 8 الي 9 مي خوابيدي ديگه بعد از من مي خوابي .يعني ساعت 11:30 به زور و اگه همه بخوابند مي خوابي. موقعي كه رختخواب ها را مي انداختند تا بخوابيم تازه ذوق مي كردي و بازي ات مي گرفت .

من هم كه ديروز خيلي سر كار خسته شده بودم هي مي خواستم بخوابونمت تا خودم هم بتونم بخوابم ديدم فايده نداره من گرفتم خوابيدم و تو اون اتاق با مادر جون اينا بيدار مونده بودي تا دايي از سر كار برگرده بعد تازه  مادر جون مي گفت كه با دايي رضا شام هم خوردي و  ساعت 11:30 منو بيدار كردنكه بهت شير بدم كه بخوابي .

خلاصه خير اين اتفاق واسه تو بوده كه چند روزي حسابي شلوغ كني و خوش بگذروني

تا تولد دختر نازم فقط 4 روز مونده.



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 253 مرتبه

 

دختر گلم ديروز رفتيم برات كاپشن و شلوار خريديم البته كادوي تولدت از طرف مادر جون اينا بود كه خواستند با سليقه خودمون برات چيزي بخريم . خلاصه اينكه من و خاله فريبا و بابايي كلي گشتيم تا به تن شما يه چيز خوب و خوشگل بخريم اما چون شما خيلي ني ني هستي تموم اون چيز هايي كه ما مي پسنديديم براتون بزرگ مي شد .

ولي بالاخره ديروز يه كاپشن پفي سفيد و يه شلوار قرمز زمستوني برات خريديم مباركت باشه عزيزم اما مجبوري بدون كاپشن و با همون سويشرت قديمي تا 16 آبان سر كني تا كادو كنند و اون روز بهت بدهند كاشكي هوا خيلي سرد نشه كه مجبور بشي پيش پيش بپوشي.



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 303 مرتبه

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

از دیروز یاد گرفتم که وقتی می گن الینا بوس بده سرم را خم می کنم و بهشون بوس می دم و کلی همه قربون صدقه ام می رن. البته من خیلی وقته هر چی بهم می گن را کاملاً می فهمم و عکس العمل نشون می دم آخه من دخمل عاقلی ام

دیشب عمه نرگس و صبا اومدن خونه ما، منم که عاشق صبا ام، وقتی دیدمش خیلی ذوق کردم و توی ماشین کلی دالی بازی کردیم و از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم .وقتی هم که خونه رسیدیم کلی باهاش توپ بازی کردم .

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 220 مرتبه

 

دختر قشنگم امروز كه زنگ زدم تا حالت رابپرسم مادرجون گوشي را گذاشت توي گوشی توniniweblog.comصدات مي اومد و هي پشت سر هم  با زبون خودت حرف مي زدي من كه صدات كردم و باهات حرف زدم بغض كردي و پشت گوشي منو شناختي و دلتنگ من شديniniweblog.com.فداي دختر گلم بشم الهي، كه اينقدر اين روزها دلتنگ مامانشهniniweblog.com.ماماني هم سر كار فقط به فكر توه و خيلي دلش واسه تو تنگ مي شهniniweblog.com . دوستت دارم خيلي زيادniniweblog.com.قربون چشمهاي قشنگت برم من.niniweblog.comولي فردا را مرخصي گرفتم با اين كه سرما خوردم و وضع درستي ندارم اما باز هم غنيمته كه با هميمniniweblog.com.

راستي الينای خوشگلم زياد از تاب خوشت نمياد ولي ديشب بعد از اينكه از حمام در اومدي سر ذوق بودي و كلي توي تابت نشستيniniweblog.comو كيف كردي و خنديدي بعداً من يادم افتاد كه ازت فيلم بگيريم و واست نگه داريم .اميدوارم بزرگ شدي از فيلم هايي كه ازت گرفتيم خوشت بياد.



موضوع : خاطرات
درباره وبلاگ

دختر عزیزم من این وبلاگ را به عشق تو مي نويسم که لحظات شيرين و خاطرات خوبت را ثبت كنم تا زمانیکه بزرگ بشی وخودت بتونی بخونی بهت نشون بدهم امیدوارم از خاطراتت لذت ببری.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 79 نفر
بازديدهاي ديروز : 64 نفر
بازدید هفته قبل : 369 نفر
كل بازديدها : 200232 نفر
امکانات جانبی
گالری تصاویر abzar.ir/abzar/tools/stat/amar-v2.php?color=2E0A02&bg=F799E1&kc=888888&kadr=1&amar=gdi3vinp-korm8wzv0n6"> ="text-decoration: none">كد ماوس