خاطرات
X
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 351 مرتبه

١٤/١٠/٩٠

الینا دختر خوشگلم دیروز وقتی از سر کار برگشتم خونه یه کم شیر خوردی و بعد که شارژ شدی کلی با مامانی بازی کردی و غش غش می خندیدی .بعد مادر جون خم شد و بوست کرد بعد یه لحظه دیدم که سرت را خم کردی و مامانی رو بوس کردی واقعاً منو ذوق زده کردی قربونت برم

عاشق تلفن بازی هستی اون هم از نوع واقعی این تلفن مادر جون اینا را که داغون کردی و دیگه کار نمی کنه و رفتند یه گوشی دیگه خریدند و حالا دیگه به این گوشی نگاخه هم نمی کنی و عشقت شده تلفن جدیده و چون بی سیمه همه جا با خودت می بری و می دی که بقیه با هاش حرف بزنند.

حالا چرا ناراحتي

 




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 222 مرتبه

١٣/١٠/٩٠

دختر عزیز تر از جونم این روزها خیلی بهونه گیر شدی و دلتنگی می کنی و خیلی خونه مادر جون اینا اذیت می کنی تا من از شرکت برگردم . کلاً رو مود نیستی علتش نمیدونم چیه (سرما خوردگی خفیف، دندون در آوردن ، دلتنگ مامان و بابا شدن...) .امیدوارم زودتر برگردی و بشی همون الینای شاد و خوشحال خودم.

.



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 209 مرتبه

سلام قند و عسل مامان

دختر ناز ماماني كه اونقدر بي تابي مي كرد يه دندون آسياب به طور محرمانه اون پشت پشتها در آورده كه ديروز ماماني كشفش كرد .اون هم موقعي كه تو  خوابت مي اومد ولي نمي تونستس بخوابي واسه همين هم يه جيغ بنفش كشيدي و ماماني اون دندون مخفي ات راديد.

عزيز دلم، ماماني يه خبر خوش برات داره و اونم اينه كه يه ساعت و نيم زودتر از سر كار مياد خونه8 و  مي تونيم بيشتر از كنار هم بودن36 لذت ببريم.

الينا جديدا خيلي بابايي شدي و باهاش خيلي بازي مي كني و براش ادا در مياري31 تا بابايي را بخندوني براش شيرين كاري مي كني و خودت را خيلي لوس می كني .تازه خيلي هم دل نازكي و كافي كه چيزي كه مي خوايي بهت ندهند چنان گريه مي كني15 كه انگار چي شده.آخه دخملي ديگه  چه كنيم دخملا لوس ميشن ، بايد نازت را بكشيم .

 ١١/١٠/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 333 مرتبه

٠٥/١٠/٩٠

دختر گلم شب يلدا تب كرد و ماماني مجبور شد دو روز از كارش بزنه و بمونه از دختر نازش پرستاري كنه.نمي دونم علتش چي بود يا سرما خوردگي  يا  ادامه دندون درآوردن به هر حال ما طبق معمول خراب شديم خونه مادر جون اينا تا تو خوب بشي .شب اول تا صبح پاشويه كردم و لباس هات را كم كردم و يه كم تونستم بهت قطره استانمينوفن بدم تا حدي تبت اومد پايين و صبح با بابايي رفتيم دكتر.ولي مشكل اينجا بود كه تو نمي توني شربت و قطره بخوري و مجبور بوديم براي پايين آوردن تبت از شياف استفاده كنيم . خلاصه اينكه چهار بار رفتيم دكتر تا اينكه آخرين بار يه متخصص توي كلينيك قائم دو تا آمپول زدي و ديگه فرداش خوب شدي.(آمپولهاي B6 و سفليكسيم)




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 274 مرتبه

 

٢١/٠٩/٩٠ 

نزدیک به یه هفته است که مادر جون بد جوری سرما خورده بودSmiley و یه هفته ای بود که اصلاً نمی تونست از جاش بلند بشه . چند بار بابایی بردش دکتر و هر بار آمپول و سرم. خلاصه چند سالی بود که اینطوری مریض نشده بود.این آنفولانزا خیلی بدجنس بود که تونسته بود مادر جون را یه هفته بخوابونه .ولی شکر خدا از امروز یه کم بهتره .توی این مدت خاله فریباniniweblog.comخیلی زحمت کشیده و کارهاniniweblog.comرا انجام و از مادر جون پرستاری کرده .

من نگران این بودم که خدای نکرده تو از مادر جون بگیری. ولی باز هم شکر خدای مهربون نگرفتی.

عزیز مامان روز به روز شیرین تر می شی . فقط دوست داری که بازی کنی ، خودش هم بازی های پر هیجان با زبون خودت حرف می زنی ، قربون اون حرف زدنت . کلی با موبایل ازت فیلم گرفتیم ان شا ا... بزرگ که شدی نگاه کنی و لذت ببری.موقعی که صدای آهنگ می شنویniniweblog.comمی رقصی و سر جات می چرخی تا جایی که سرت گیج می ره و میفتی. و دوباره از نو..

 




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 204 مرتبه

 

دیشب از مادر بزرگ نماز خوندن را تقلید می کردی مهر را می چسبوندی به پیشونیت و زیر لب پچ پچ می کردی بعد دراز می کشیدی و سرت را می گذاشتی روی مهر و دوباره زیر لب پچ پچ می کردی همون لحظه که مادر جون زیر لب  ذکر ها را زمزمه می کرده تو هم از اون یاد گرفتی.ما هم که همگی از ذوق نمی دونستیم چی کار کنیم.قربون دختر با هوش و خوشگلم برم.

اون روز هم با کمال ناباوری دیدم که بسته های ژله را برداشتی و با فاصله چیدی شبیه به بازی دومینو بعد می زدی می ریخت.اون هم از قبل یادت مونده بود چون این بازی را با قاب نوار کاست برات انجام می دادیم و تو می زدی می ریخت و بعدش هم حتماً به خودت دست می زدی.

 ٢٧/٠٩/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 293 مرتبه

٠٦/٠٩/٩٠

الینای قشنگم این دو روزی که مامانی تعطیل بود خیلی خوش گذشت پنجشنبه که تولد سویل بودیم و کلی اونجا کیف کردی و خوش بودی و از اول تا آخر مهمونی وسط بودی. تازه یه پاپوش هم از مامان سویل هدیه گرفتی.جمعه هم عقد کنان لیدا بود و  شب خیلی بهمون خوش گذشت. تو هم که عاشق مهمونی و مخصوصاً جشن و بزن و بکوبی .خلاصه اینکه کلی کیف کردی.اونجا هم نشسته بودی بغل مبینا و شش دانگ حواست به اونایی بود که وسط می رقصیدند.خودت هم دست می زدی و می رقصیدی . من هم می ترسیدم پات زیر کفشهای ٢٠ سانتی خانومها له بشه مدام  دنبال تو بودیم( با خاله ها )که خدای نکرده زیر پای اونایی که می رقصند نمونی.

دخمل گلم مگه یه دقیقه یه جا بند می شه . مدام در حال اکتشافه محیط اطرافشه .اگه یه موقع هم جلوت را بگیریم خودت را به عقب پرت می کنی و خدا نکنه که نتونیم بگیریه و سرت بخوره زمین که دیگه گریه ات تموم نمی شه.

جدیدا می ری روی میز و بلند می شی وای می ایستی.ما هم که یهو می بینیمت و همو نطوری که قلبمون از ترس تو دهنمونه می پریم و میاریمت پایین، تو هم کلی ذوق می کنی و دوباره تکرارهمون کار و تکرار و تکرار و .. 




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 194 مرتبه

 

اليناي عزيزم رفته رفته شيرين تر مي شي .تا اون حد كه ماماني دلش مي خواد درسته بخورتت.آخه با زبون خودت مي گي اين ديه؟يعني يا اين چيه يا اين كيه .دو منظوره حرف مي زني . اين اولين جمله زندگيته .قربون نازنينيم،كه رفته رفته مامانو عاشقتر مي كنه .




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 303 مرتبه

 

دختر شیرین تر از عسلم

نمی دونم چی شده چند روز كه بي تابي مي كني و شبها خوب نمي خوابي . روزها هم مادر جون را اذيت مي كني نه خودت مي خوابي نه مي گذاري اونا يه كم استراحت كنند.

ماماني اصلاً طاقت ديدن اشك هات را نداره .چون نمي توني بخوابي  همش بهونه ميگيري چنان گريه مي كني كه اشكات سرازير مي شه و خون به دل مامان مي كني.

ديروز خونه مادر جون هي گيج مي زدي و سرت اين ور و اونور مي خورد(از بس كه يه جا نمي شيني) و گريه مي كردي . احساس مي كنم جايي ات درد مي كنه.

از اونطرف صبح ها سر حال نيستي و توي خواب مي بريم خونه مادر جون اينا ولي همين كه مي رسيم اونجا بيدار مي شي . خلاصه اينكه عسلم رو مود نيستي. اميدوارم اين روزها نق نق زود تموم بشهو بشي اون دختر دوست داشتني هميشه مامان.

 ٣٠/٠٨/٩٠




موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 227 مرتبه

٢٣/٠٨/٩٢

دختر مامان مثل يه شير قوي آمپولش را زد و فقط يه ذره گريه كرد و فوري آروم شد. اين بار با ماماني رفته بود آمپول بزنه.(فقط من و تو) بعد توي صندلي خودش نشست و اومديم خونه مادر جون .

خدا را شكر اين آمپول اصلاً اذيتش نكرد.




موضوع : خاطرات
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 85 نفر
بازديدهاي ديروز : 81 نفر
بازدید هفته قبل : 835 نفر
كل بازديدها : 207424 نفر