خاطرات
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 160 مرتبه

 

پنجشنبه سي ام بهمن رفتيم خونه سميرا جون (دوست مامان) يه پسر خوشگل داره به اسم اهورا، موقع رفتن از قنادي يه كيك تولد گرفتيم تو هم  تو قنادي از همه شيريني ها دوست داشتي بخري بهت گفتيم فقط از يكي اش انتخاب كن تو هم رولت را انتخاب كردي .موقع خارج شدن از قنادي سرت را محكم كوبيدي به شيشه عزيز دلم  خيلي محكم خورد يه كمي گريه كردي اما زود آروم شدي و توي ماشين در چشم به هم زدني شيريني را خوردي و بشقاب خالي را تحويل ام دادي.

خونه سميرا اينا هم يه كم رقصيدي و خيلي خيلي مودب بودي البته مهمونهاشون هم كم بود.ليلا جون و دختر كوچولوي دو ماهه اش هم اونجا بودند.تو كه خيلي ني ني دوست داري كلاً پيش ليلا جون بودي و به شير خوردن بهار كوچولو نگاه مي كردي، من خاله فريبا اينا را دعوت كرده بودم شام و نتونستيم بيشتر خونه سميرا جون بمونيم .موقع اومدن  اونا ميز پذيرايي را چيده بودن و تو هم ديدي، توي ماشين بهم مي گي مامان ما چرا شام نمونديم از اون رنگارنگا(ژله) بخوريم منم توضيح دادم كه خاله فريبا اينا خونه ما هستند بايد زود بريم خونه و چون خيلي دختمل ماهي هستي ديگه پيله نكردي.ساعت 7 شب سريع اومديم البته خورشم آماده بود و فقط برنج آبكش كردم وبابايي و شما هم سالاد درست كرديد. آفرين دختر زرنگم كه همش به ما كمك مي كني .در ضمن خاله سميرا از اون ژله هاي خوشمزه بعداً واسمون آورد دستش درد نكنه.

جمعه هم عمه نرگس اينا ساعت 2 از مكه پرواز داشتند و ما هم ستاد استقبال رفتيم فرودگاه .هوا به شدت سرد بود من و عمه ها با ماشين ما و بابا  و عزيز جون اينا با ماشين آقا فتاح رفتيم فرودگاه .بعد از فرود هواپيما يه دو ساعتي چشم به در مونديم اما خيلي ديگه دير كردن و تو داشتي يخ مي زدي تا اينكه ما برگشتيم تو ماشين و يه پتوي كوچولو انداختم روي پاهات و دراز كشيدي و يه كم گرم شدي ( اين سرما بي دليل نبود و شب شنبه 02/11/93 برف باريد و شكر خداي مهربون بالاخره همه جا چهره زمستاني به  خودش گرفت) نزديك 4 عمه اينا اومدن و خوشحال شديم و رفتيم خونه عمه و تاشب ساعت 11 هم اونجا بوديم  ولي صبا بد جور سرما خورده بود و چشماش پف كرده بود.

شب شنبه هم شام عمه اينا توي تالار تشريفات بود .من يه كم زود از شركت در اومدم  اما رفتم خريد مادر جون و دايي پول داده بودن كه واسه خودم عيدي بخرم من هم رفتم يه مغازه اي كه صنايع دستي داشت واسه خونه وسايل تزييني گرفتم. شب هم سريع تو را آماده كردم و موهات فر كردم و خودم سشوار كشيدم رفتيم تالار.از تالار كه  دراومديم عمه نرگس سهم خاله فريبا را كه نتونسته بود بياد اونجا را داد به ما كه ببريم بديم تو رااه راجع به رسم و رسوم حرف مي زديم كه الان خانوما مي روند آرايشگاه و كلي تيپ مي زنند كه بابا با يه لحني گفت اه بدم مياد از اين اخلاق زنها.تو برگشتي مي گي يعني ما آدم نيستيم ما از وحشتناك اومديم.بعد كلي جو عوض شد و خنديديم.

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 27 بهمن 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 186 مرتبه

 

گل دخترم سلام

وقت گرفته بودم ببرمت آتليه ولي از آنجائيكه عكسهاي سه سالگيت را آتليه خاطره خراب كرده بود ، امسال تصميم گرفتم ببريمت تهران كه هم  گردشي براي ما باشه و هم  يه  اقدام مفيد براي شما. واسه همين هم از آتليه سها از قبل وقت گرفتم و  جمه 24/11/93 ساعت 8 صبح راهي شديم .اول رفتيم كرج و يه گشتي تو خ طالقاني زديم و يه پيراهن خوشگل سرمه اي واست خريديم و يه بلوز واسه بابا گرفتيم بعد رفتيم پاساژ مهستان دم ظهر بود و خيلي خلوت بود و چيزي نگرفتيم . روبروي پاساژ مهستان يه پاركي بود و اونجاي نيم ساعتي بازي كردي و رفتيم خونه عمه ايران .شب با ايليا بازي كردي و  فردا بعد از خوردن صبحونه رفتيم آتليه ، ساعت 12-14 وقت داشتيم  ولي تعداد دكورها زياد بود و عكسي كه دكور سنتي واسه عيد انتخاب كرده بودم ديگه نشد كه بگيريم.

تو آتليه قبل از اينكه عكس بگيريم منو محكم بغل كردي و  بوسيدي و  ازم تشكر كردي منم متعجب مونده بودم به كارت عزيز دلم كه چرا اينقدر خوشحالي.

بعد خانم عكاس اومد و باهم دكورهايي كه انتخاب كرده بوديم را يه مرور كرديم و عكسهاي خيلي نازي طنان خانم خوشگل ازت گرفتند.خيلي خانم عكاس خوب و حرفه اي بود و تو كه تو همه عكسها ژست مصنوعي مي گيري و خنده هات الكي مي شه خيل خندوندت و عكسهات شيرين شد من كه خيلي از عكسهات خوشم اومد.بع با بابا انتخاب عكس كرديم و برگشتيم زنجان. اونقدر خسته شده بودي كه همين كه سوار ماشين شدي  پشت دراز كشيدي و تا خود عوارضي زنجان خوابيدي عزيزم.

شب هم  تولد 20 سالگي خاله فرزانه بود و  موقع عكس گرفتن از خاله فرزانه  اداي خانم عكاس را در مي آوردي و همون چيزهايي را كه ظهر از ايشون ياد گرفته بودي را اجرا مي كردي.



موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 21 بهمن 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 143 مرتبه

 

سلام عزيزم امروز صبح عمه نرگس و صبا و بابايي اش رفتند مكه . اميدوارم قسمت همه اونايي كه آرزومندند بشه. ديشب رفتيم خونشون و ازشون خداحافظي كرديم. اميدوارم سفر بي خطري داشته باشند و  هر چه زودتر قسمت ما سه تا هم بشه.



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 110 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط براي مطالعه دخترم




موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 9 دی 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 160 مرتبه

 

يكشنبه من و همكارم از امور رفاهي شركت واسه تو و رونيا جون بليط تئاتر حيوانت خواننده جنگل را گرفتيم و عصر كه اومدم خونه مادر جون آماده ات كرده بود و سريع خودمم آماده شدم و با بابا جون رفتيم تئاتر .به شما بچه ها خيلي خوش گذشت و تو و رونيا جون وسط با هر آهنگ مي رقصيديد.آخر برنامه واسه نقاشي بچه ها قرعه كشي مي كردند و به سه نفر جايزه مي دادند. شما بيرون نقاشي كشيديد اما جز سه نفر نبودي عزيزم اما چون شما را صدا نكردند به من مي گي مامان به من جايزه ندادن و كمي بغض كردي تا اينكه جز ده نفري كه  فست فود شاندرمن بعنوان جايزه غذاي كودك مي داد شماره ما را هم خوندن و با هم رفتيم كارت مخصوصش را گرفتيم و تو اونجا بعنوان جايزه بهت يه ماشين و يه مداد و سر مدادي دادند.خيلي شب خوبي بود واست و خيلي بهت خوش گذشت. بابايي هم آخر برنامه رسيد و واست دو تا كتاب و يه بازي (ماهي آهنربايي و قلاب) واست خريد.مباركت باشه دختر گل مامان



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 3 دی 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 271 مرتبه

 

امسال يلدا خونه عزيز جون دعوت بوديم .بعد از شام عمه زهرا سفره مخصوص شب يلدا (تخمه ، هندوانه، آجيل شيرين ، انار ، شيريني) ما و عمه اكرم و مهرسام ، مهرسام هرچي تو سفره بود را بهم مي ريخت و تو هم اولش حرص مي خوردي اما يه كم بعد نظرت عوض شد و به ما مي گفتي عيبي نداره بچه است.

بعد از اون اومديم خونه مادر جون و چون تعطيل رسمي بود دايي رضا و عمو بهنام  و خاله فريبا هم بودند. شب خوبي بود عزيزم .ان شا ا... هميشه همينطور دور هم باشيم و خوش بگذره.

ماماني واست دو تا گل سر هندوانه درست كرده بود و با اون موهات رابسته بود خيلي شيرين شده بود اگه بتونم يه عكس برات مي گذارم .

راستي ماماني افتاده تو خط هنر و  هر روز يه  چيزي برات درست مي كنه و كلي از ديدنشون ذوق مي كني.عاشقتم عزيزم



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 242 مرتبه

عاشق ترشي هستي اول هفته شنبه را مرخصي گرفتم و با مادر جون رفتيم وسايل ترشي خريديم (به گل كلم مي گي گل كمن) بهمون مي گي گل كمن اش بايد صورتي باشه ما هم كلي لبو ريختيم توش كه باب ميل خانم دوردانه باشه.

به تير كمون مي گي :گير كمون

عاشق آهنگ " با تو " امير تتلو هستي و با اون هم خواني مي كني يه سري موبايل بابا را تنظيم كرديم كه صداي تو ضبط شه و داديم بهت گفتيم ميكروفنه .سريع متوجه شدي كه ما مي خواهيم صدات را ضبط كنيم .يه روز ديگه موبايل را خودت گرفتي و رفتي ركورد را زدي و گفتي اين ميكروفنم .

چند شب پيش هم بهت مي گم كه  بريم پايين  بخوابيم دايي رضا هم از اون ور اشاره مي كنه آره بريد و كاملاً نا محسوس   مي گه مي خواهيم باب اسفنجي را نگاه كنيم قبل از من شما متوجه شدي نه  مامان نريم مي خواد باب اسفنجي بده.

به گوزن مي گي:گمز

مي خواهي بابايي را ترغيب كني كه باهات بازي كنه با يه سياست خاصي بهش مي گي بابا مي خوام باهات يه عالمه بازي كنم بابايي  هم با خوشحالي مي گه آخ جون و با نگاه خنده دار به من يه نگاه كه دست دختر پر جنب و جوشش گير افتاده .آخه جالبه كه قوانين بازي را هم به نفع خودت بهم مي زني. مثلاً  بدو بدو بازي مي كنيد وقتي بابا نزديكت مي شه مي گي : stop ،stop(اي دختر زرنگم) بعد كه نوبت قايم باشك مي رسه فقط بايد تو ساك ساك كني و موقعي كه تو چشم مي ذاري بابا بايد جايي كه تو مي گي قايم بشه و گرنه...

هواي مامان را شديداً داري و اصلاً نمي ذاري كسي به من كاري داشته باشه مثلاً تو بازيهاتون كه منم قاطي مي كنيد اگه بابايي بخواد با من جنگ كنه  اصلاً نمي گذاري و باهاش دعوا مي كني.

پنجشنبه 29/08/93 هم براي اولين بار با من و مادر جون رفتي استخر هم مي ترسيدي و هم خيلي كيف مي كردي  در كل خيلي خوشت اومد عزيزم. اگه خدا بخواد باز هم مي ريم .

راستي توي راه استخر هم پليس مامان را به خاطر سرعت غير مجاز جريمه كرد. يك حالگيري بود كه نمي توني تصور كني .البته اين اولين باري بود كه جريمه شدم و اميدوارم آخرين بار هم باشه. وقتي  پليس اومد تاجلوي ماشين و بهمون ايست داد من پياده شدم ولي مادر جون بعداً مي گفت خيلي ترسيده بودي قربونت برم.

شب هم حليم عمو حسين اينا بود اين اولين بار بود كه مي رفتي سر ديگ نذري و حليم هم مي زدي .اميدوارم امام  حسين هميشه پشت و پناهت باشه.

و اما خودم ، عزيزم  اين روزها يه كم حالم بد  شده زود  كنترلم را از دست مي دم و زياد حوصله ندارم خودمم نمي دونم مشكلم چيه .بابت  مشكلات كارمه كه خيلي رو غلطك نيست.يا كلا مشكلات زندگي بهم فشار آورده و احساس مي كنم قفسه سينه ام را فشار مي دن .البته رفتم دكتر عزيزم كه مشكلي نداشت به خاطر اضطراب و استرسه. اما به خاطر شما هم كه شده  ماماني بايد خيلي مراقب خودش باشه .

راستي عزيزم يه هدفي را شروع كردم كه اميدوارم بهش برسم كه به جرات مي تونم بگم نصف مشكلاتم حل مي شه.

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 175 مرتبه

سلام دختر عزیزتر از جونم.

امروز جمعه و روز تولد شماست عزیزم تولدت هزاران بار مبارک.الان ساعت 10 دقیقه مونده به یازده و شما داری با بابایی بازی می کنی و من در حال نوشتن این مطلبم .عمه اکرم من و شما را نهار دعوت کرده ، می خواد واسه مهرسام آش دندونک بپزه.

بازم تولدت مبارک عشقم. دوست دارم 



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 245 مرتبه

سلام شیطون بلای من.

این دومین ساله که تولدت مصادف با ماه محرم شده و به همین علت ما تولدت را قبل از موعد جشن گرفتیم.امسال خیلی بیشتر از پارسال ذوق تولد داشتی و موقعی که هنوز تصمیم نگرفته بودم  تم تولدت را چی انتخاب کنم از من سراغ تولد می گرفتی. تا اینکه تم مورد نظرم را انتخاب کردم و دست به کار شدم.روز جشن که شروع به تزیین خونه کردم اومدی منو بوسیدی و تشکر کردی خیلی خیلی هم خوشحال بودی و بکوب حرف می زدی .

اما از شب که مهمونها اومدن بگم امسال فقط مادر جونها و عمه ها، خاله ها و دایی جون بودند و دیگه مهمون زیادی دعوت نکردیم .برای شام جوجه و کوبیده درست کردیم که زحمتش را بابایی به کمک عمو بهنام کشید.منم که از روز قبل درست کردن دسررا شروع کردم دو تا ژله رنگارنگ درست کردم با چهار مغز، ژله باوریا، پودینگ موزی و کاکائویی که از همه خوشمزه تر ژله باواریا بود.

از تو بگم که شب واسه خودت یه حکومت خودگردان تشکیل داده بودی و اصلاً به حرف مامان توجه نمی کردی و کلاً مجلس دست خودت بود و هر کاری که دوست داشتی انجام می دادی (انگار که منو اصلاً نمی شناسی).اما خداییش خیلی اذیت نکردی فقط جورابت را در می آوردی و کلاً تو فیلم پا برهنه رقصیدی و من هم حرص خوردم.

مهمونهای عزیزمون هم خیلی زحمت کشیدن و ما را حسابی شرمنده کردن باشه روزی که جبران کنیم.

راستی چون من و بابایی هر دومون فرزند ارشد خانواده ایم .کلاً بچه مون کمه واسه همین هم یه مهمون کوچولو بیشتر نداشتیم اون هم مهرسام بود که پارسال اصلاً نبود.

تقریباً یه هفته طول کشید که سر هم بندی تزیینات تولدت را کامل کنم (پروانه ها را قبلاً آماده کرده بودم) و تو اون یه هفته خونمون حسابی بهم ریخته بود .



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 12 مهر 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 192 مرتبه

عزيزكم اين روزها خيلي هواي مامان و داري و كلاٌ رابطه ات با ماماني خيلي بهتر شده .خيلي دوستم داري و همش مي خواي دل منو  بدست بياري.از شدت لجبازيات (شيطنت هاي كودكانه) با مامان خيلي كم شده.به حرف ماماني گوش مي دي و  با كسي كه با مامان بلند صحبت كنه يا به شوخي ماماني را دعواش كنند به شدت هوادار مامان مي شي . اصلا تو بازيها نمي گذاري كه بابايي نقش گرگ را بازي كنه و  ماماني راشكست بده يا بزند. عاشقتم و خيلي دلتنگت مي شم.

با بابايي خيلي دوست داري جنگ بازي كني و بابا را شكست بدي و بابايي بيفته زمين. قايم باشك بازي مي كني .دوست داري ماشينت را ببري پارك روبروي خونمون و با سرعت (دور تند)رانندگي كني.راستي تموم بازيهايي كه با بابايي داري همه  سر پاست. طفلي بابا.



موضوع : خاطرات
درباره وبلاگ

دختر عزیزم من این وبلاگ را به عشق تو مي نويسم که لحظات شيرين و خاطرات خوبت را ثبت كنم تا زمانیکه بزرگ بشی وخودت بتونی بخونی بهت نشون بدهم امیدوارم از خاطراتت لذت ببری.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 38 نفر
بازديدهاي ديروز : 144 نفر
بازدید هفته قبل : 230 نفر
كل بازديدها : 187612 نفر
امکانات جانبی
گالری تصاویر abzar.ir/abzar/tools/stat/amar-v2.php?color=2E0A02&bg=F799E1&kc=888888&kadr=1&amar=gdi3vinp-korm8wzv0n6"> ="text-decoration: none">كد ماوس