خاطرات
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 شهريور 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 105 مرتبه

دختر خلاقم داره مي ره كلاس خلاقيت.راستي اين اولين كلاس زندگيته با اينكه اولش سخت بود و زياد دوست نداشتي بري و كتاب كارت را انجام بدي ولي  بعد از دو سه جلسه علاقمند شدي .كلاً سه نفريد توي كلاس(الينا-طنين و طه) و خانم موسوي هم خانم مربي تونه.الان دوست داري بري و شديداً خودت را واسه خانم مربي لوس مي كني . يه بار كه رفتيم در كلاس باز بود رفتي داخل با يه لحن مهربوني به خانم مي گي .خانوم مربي  هر چي شما گفتيد من انجام دادم.

اينهم چند تا عكس از شما و دوستت طنين: 

                                الينا و طنين جون

                                     الينا(دم در خونمون)

                                           الينا و طنين جون



موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 24 شهريور 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 103 مرتبه

دختر نازم پنجشنبه 20/06/93 خونه يزدان كوچولو دعوت بوديم.خيلي بهمون خوش گذشت .سهيلا جون هم خيلي زحمت كشيده بود و  واسمون چيزهاي خوشمزه آماده كرده بود. شما اولش چسبيده بودي به من و هر از چند گاهي هم مي گفتي : مامان حوصله ام سر رفت.اما خودت نمي رفتي قاطي بچه ها بشي و كنار من بودي .اما من ديدم خدت نمي ري پيش بچه ها به آرميتا گفتم بيا الينا را هم صدا كن بياد پيشتون .اونم اومد و تو خوشحال رفتي.اكثر دوستا هم بچه هاشون را آورده بودن و كلي با هم بازي كرديد و خوش گذرونديد.راستي همه دوستام مي گفتن الينا چقدر ناز شده  ما شا ا.. هر چي بزرگتر مي شي نازتر و خانوم تر مي شي.دوستت دارم.

 و يه خبر هم اينكه جمعه خونه بابا -مامان عمو بهنام دعوت بوديم كه به سلامتي مي رن مكه بعد كه مجلس تموم شد و ما خواستيم با عمه طاهره بياييم .اومديم ديديم ماشين عمه را دزديدن.خيل همه ناراحت شدن .اميدوارم پيدا بشه .پرايد نوك مدادي با شماره پلاك ايران 87 232 ج 62 اميدوارم هر چه زودتر پيدا بشه.

روشا-الينا-آتنا-ترمه كوچولو-آرتين-آرميتا-محمد حسين

 

                                                                          روشا-الينا-آتنا-ترمه

آتنا-ترمه-آرميتا-آرتين والينا

  



موضوع : خاطرات, عکس های الینا
تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 106 مرتبه

دختر نازنيينم يكشنبه 16/06/93 روز خوش يمني بود بابايي پايان نامه اش را كه نتيجه سه سال زحمتش بود ارائه داد و از نمره 18 نمره 75/17 گرفت  كه از بركت تولد امام رضا(ع)  بود.من هم اون روز را مرخصي گرفتم تا كنار بابا باشم و آخر سر به بابايي از طرف تو گل هديه كنم  واقعاً دلم مي خواست تو يه كم بزرگتر بودي و اين كار را مي كردي ولي مي دونستم كه از حوصله تو خارج كه ببرمت اونجا بموني.خلاصه بعد از دفاع از اساتيد محترم  پذيرائي كرديم و بعدش بيرون منتظر شديم تا صورتجلسه را بنويسند و نمره بدهند.شب هم مهمون دعوت كرديم كه بالاخره تو مراسم شاديهامون دور هم باشيم .خاله فريبا و عمو بهنام واسه بابايي يه دسته گل خوشگل آوردند. عمه ها و عزيز جون لطف كردن يه بلوز واسه بابايي خريدن و مادر جون هم يه جعبه شيريني خريده بود و قورمه سبزي واسه مهموني مون زحمت كشيده بود آماده كرده بود.من هم از طرف خودم و بابايي از مادر جون به خاطر اينكه تو اين چند سال ما را  حمايت كردن و  بابايي تونست با خيال راحت درسش را تموم كنه تشكر مي كنم  و از خدا مي خوام كه هميشه سلامت باشه.



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 1 شهريور 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 93 مرتبه

عشقم امروز زنگ زدم حالت را بپرسم بهم مي گي :سلام چشم عسلي ابرو كمون.آخه قربونت برم اينا را بايد من به تو بگم نه تو به من.

                                                                  الينا و هليا

بهت مي خواستيم فرق بين خشكي و دريا را بگيم .اول از خودت پرسيديم مي گي دريا اونه كه باب اسفنجي داره ، ماهي داره ماهي بزرگ داره.خشكي هم اونه كه مي گي تشنمه دهنم خشك شده.هههه

الينا و ساناي

 الينا و ساناي عزيز



موضوع : خاطرات, عکس های الینا
تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 102 مرتبه

دختر گلم امسال از 10 ام مرداد ماه تا 17 ام تعطيلات تابستوني مون بود.اما به خاطر پايان نامه بابا نتونستيم جايي بريم . من اولش فكر مي كردم حوصله مون سر بره اما مثل برق و باد گذشت.خدا را شكر  كلاً  جشن و عروسي و مهموني بود واسه همين خيلي زود گذشت.

 

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 137 مرتبه

 این پست طی یک ماه تکمیل شد.

حرفهاي شيرين و با نمكت هميشه ادامه داره،اين هفته ماماني خيلي كارش زياد بود و  خيلي خسته مي شدم  و درد زانوم زيادتر شده بود.چند روز پيش كه بردمت دستشويي بهت گفتم:دخترم ماماني را خيلي  اذيت نكن الينا خيلي پام درد مي كنه.با يه حالت دلسوزانه اي بهم جواب مي دي :مامان خدا لعنتت كنه اي شا لا زود خوب شي. خدايا مامانم و خوب كن..فكر مي كني خدا لعنتت كنه يه جور دعاست.......

ديروز هم  به بابايي ميگي  بي خيال.

به فرزانه جون مي گفتي اين كار نكن خيلي بي كلاسه..

به هيولا مي گي هيالو.

وقتي مي گم قربونت برم .مي گي خدا نكنه.من قربونت بشم.

عاشق بازي با تبلت هستي و ما هنوز برات نخريديم و قصد هم نداريم به اين زوديها بخريم.اما تو  تبلت فرزانه را مال خودت مي دوني و اون طفلكي ها نمي تونن دستشون بگيرن مي ري  از دستشون مي گيري .اما بابا باهات دعوا كرد و گفت اون تبلت تو نيست ديگه دست بهش نزن .كه بعد رفتن بابا مي گي مامان آخه من خيلي نگرانم. خيلي ناراحتم.

خوايش مي كنم ات هم دل هر سنگي را آب مي كنه چه برسه به ما.

خاله جون فریبا تو خونه به مادر جون کمک می کرد و خونه را گردگیری می کرد.بهش می گی خانم تمیز کار اینجا را هم پاک کن.

 

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 134 مرتبه

الينا جون بالاخره انتظار ماماني به پايان رسيد و بعد از 13 سال دوباره قسمت شد كه بريم زيارت امام رضا ، دلم شديدا هواي مشهد كرده بود اما به خاطر درس بابايي جور نمي شد كه بريم اما قربون امام رضا برم كه بالاخره خودش طلبيد و رفتيم و چه موقع خوبي رفتيم ولادت امام علي  و بعدش هم وفات حضرت زينب كه هر كدوم به جاي خودش حس و حال مخصوص خودش را داشت.

با عزيز جون ، آقا جون ، عمو و عمه همسفر بوديم و جمعمون هم جمع بود خيلي خوش گذشت كلاً 5  شب مونديم و تو هم دختر ناز مامان بودي واذيت نكردي خسته مي شدي و بغل بابا زياد مي رفتي كه يه كم براي بابا سخت شده بود كه اون هم حق داشتي عزيزم.

چند جاي ديدني رفتيم  از جمله: باغ وحش ، يه باغ قشنگ تو شانديز، موزه امام رضا ،بابا و عمو پارك موجهاي آبي ، الماس شرق و بازار رضا ، و از همه زيبا ترو  با شكوه تر حرم امام رضا علي الخصوص شب ها و نماز جماعتش عالي بود عزيزم .

موقع رفتن با قطار رفتيم و برگشتني با هواپيما كه هر دو با اولت بود كه تجربه مي كردي ، تو قطار كه با يه دختر ناز تبريزي دوست شدي به اسم غزال و كلي با هم بازي كرديد و تو هواپيما هم كه تا چشم بهم بزني رسيديم و نتونستي شلوغ كني.

تو كل سفر خيلي دلتنگ مادر جون شده بودي و مدام يادش مي كردي و موقع رفتن به جايي يا خوردن چيزي قربونت برم .انگار از مامانت دور افتادي.مطمئناً ازمن بيشتر زحمت تو را كشيده و اين را مي شه از رفتار خود تو هم فهميد.

در كل سفر خيلي خوبي بود و اميدوارم باز هم به زودي قسمت بشه و اين دفعه با مادر جون بريم .



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 142 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 149 مرتبه

 

 دختر گلم پنجشنبه هفته گذشته به مناسبت روز مادر شركت جشني را تو پارك بانوان واسه خانمها تدارك ديده بود ما هم هماهنگ كرده بوديم كه همگي كوكو سيب زميني ببريم .منم چون چهارشنبه شب مهمون داشتم مجبور شدم كه صبح بيدار شم و وسايل يك نيك را آماده كنم .دختر نازم هم كه شب دير خوابيده بود صبح نمي تونست چشم وا كنه و بيدار بشه.بالاخره بيدار شدي و منم همه چي را آماده كردم و رفتيم ارك يه مسابقه نقاشي بود كه برگه مي دادن واسه بچه هاي 3 تا 6 سال .اونو گرفتيم و تو نقاشي كردي .بعد ديدي كه بچه ها دارن پشت تريبون شعر مي خونن .ديگه پيش ما بند نشدي و گريه كردي كه بريم منم متوجه نمي شدم كه تو مي خواهي بري اونجا شعر بخوني  هي بهونه مي كردي تا اينكه گفتم باشه هر جا دوست داري برو .تا اينكه رفتي و تو صف وايسادي كه شعر بخوني منم پشت سرت اومدم و به دوستم خانم فرماني گفتم ميشه الينا يه شعر بخونه ما بريم ،البته بدون نوبت، چون ساعت 11.5 بود هنوز صبحانه نخورده بودي.تا اينكه اسمت را پرسيد و با اعتماد به نفس جواب دادي وشعر خوندي ،خيالت راحت شد.در کل هوا خیلی گرم بود و تو هم کلا خیلی کلافه بودی و گریه و اذیت و ...

تا اینکه جامون را عوض کردیم و با شهره و مامانش رفتیم یه جای خنک زیرسایه آلاچیق نشستیم و تو با دو قلوهای شهره جون و پسر نازش بازی کردی و بهتر شدی نشستیم.

اینم عکس ٤ تا عسل:الینا-آرین-آنیسا-دلسا



موضوع : خاطرات
تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 428 مرتبه

 

دختر عزیز تر از جانم، پسر عمه اکرم ،مهرسام کوچولو، شنبه پنج بهمن ماه به دنیا اومد.خیلی شیرین و کوچولو و موچولوهه.تو هم خیلی دوستش داری و خوشبختانه اصلا حسودی نمی کنی. هر روز می گی منو ببر خونه عمه اکرم.

12 بهمن هم مراسم اسم گذاری مهرسام بود که شب واسه مادر جون تعریف می کردی اسمش محمد و مهرسامه.چون تو یه گوشش محمد صدا کردند و یه گوشش هم مهرسام.

لغت های با مزه ات هم که یادمونه ایناست:

ساندویچ=سانبجیک

تصادف=تصابخ

مهرسام =مهرسان

پارسا=پارسال

 



موضوع : خاطرات
درباره وبلاگ

دختر عزیزم من این وبلاگ را به عشق تو مي نويسم که لحظات شيرين و خاطرات خوبت را ثبت كنم تا زمانیکه بزرگ بشی وخودت بتونی بخونی بهت نشون بدهم امیدوارم از خاطراتت لذت ببری.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 41 نفر
بازديدهاي ديروز : 144 نفر
بازدید هفته قبل : 233 نفر
كل بازديدها : 187615 نفر
امکانات جانبی
گالری تصاویر abzar.ir/abzar/tools/stat/amar-v2.php?color=2E0A02&bg=F799E1&kc=888888&kadr=1&amar=gdi3vinp-korm8wzv0n6"> ="text-decoration: none">كد ماوس