بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
الیناگلینا
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 

  شکلکهای جالب و متنوع آروین 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 5 مرتبه

 

شکلکهای جالب و متحرک آروین 

مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید. مادر، روزت مبارک باد.

 



بدو بيا ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 23 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 5 مرتبه

عسل مامان، چهارشنبه مامانی مرخصی گرفت و با خاله ها رفتیم درمانگاه تا آخرین واکسنت را بزنی .(یه دونه مونده ولی شش سالگی ) من خیلی استرس داشتم که نکنه خدای نکرده مریض بشی وتب کنی Smileyچون هفته پیش مریض بودی Smileyو تازه کم کم داشتی خوب می شدی و غذا می خوردی واقعاً دیگه دوست نداشتم از این ضعیفتربشی.ولی خوشبختانه این واکسنت هم به خیر و خوشی تموم شد و اصلاً مامانی را اذیت نکردی. EmpPack3_35.gifفقط یه کم پای چپت درد داشت و به خاطر اون یه ذره گریه کردی EmoPackv7_097.gifولی از پنجشنبه دردش قابل تحمل شده بود اما پا تو خم نمی کردی و می کشیدی(خیلی راه رفتنت با نمک شده بود).

ما هم چون بابایی خونه نبود رفتیم خونه مادر جون اینا و تا جمعه شب اونجا بودیم . چون دایی رضا جمعه خونه بودEmpPack3_3.gif خیلی به بابا جون دلتنگی نکردی و با دایی رضا فقط بازی کردی .دیگه از دیوار راست هم بالا می رفتی EmoPackv10_079.gifبه این ترتیب که دایی دستت را می گرفت و تو عمود می شدی روی ستون و می رفتی بالا خیلی هم خوشت می اومد هی تکرار می کردی. EmoPackv10_022.gifدایی جون هم به مناسبت روز مادر از طرف سازمانشون یه تقدیرنامه EmoPackv9_084.gifو یه کارت هدیه ٥٠٠٠٠ تومنی به مامانها هدیه داده بودند که  کادوی روز مادر به مادر جون داد.و البته ماهم بی نصیب نموندیم و شام مهمون دایی جون بودیم .



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 5 مرتبه

ديروز خاله فريبا به مناسبت هيجده ماهگي واست يه كيك خوشمزه زعفراني درست كرده بود.من هم كه مي دونستم خاله كيك پزيده يه نكتار زردآلو خريدم و با اون خورديم خيلي چسبيد .

 شکلکهای جالب و متنوع آروین

 عمه نرگس و صبا هم رفته بودند قم و جمكران .ما هم عصر رفتيم ديدنشون .عمه جون برات يه  تلفن موزيكال آورده بود.واسه من هم يه بسته نبات و يه جا نمازي خوشگل، و سوهان  هم به وفور اونجا خورديم.

شکلکهای جالب و متنوع آروین

صبا يه بادكنك داشت كه توش را پر آب كرده بود خيلي از اون خوشت اومد از اين ور پرت مي كردي اونور و غش غش مي خنديدي خيلي حال مي كردي ما هم مي ترسيديم كه به جاي تيزي بخوره و اونوقته كه همه جا را خيس كنه. ولي خوشبختانه پاره نشد و اومدني هم با خودمون آورديم (از بس خوشت اومده بود).

شکلکهای جالب و متنوع آروین



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 8 مرتبه

 

دختر عزيزم 18 ماهگيت مبارك.156.gifامروز دختر خوشگلم 1 و نيم ساله شد.عزيز مامان اين يه سال و نيم تغييرات خيلي زيادي كردي چه از لحاظ رفتاري چه از لحاظ ظاهري .بزرگتر شدي، خانوم شدي، قد كشيدي...    158.gif

فداي تو بشم كه حرفهاي ماماني را مي فهمي يه كاري كه بهت مي گيم انجام مي دي153.gif (منظورمون را كاملاً متوجه مي شي ). همه اعضاي بدنت را مي شناسي مثلا ً وقتي مي گم الينا چشمت كو : دقيقاً انگشتت را مي گذاري روي چشمت. ولي يه كم اين روزها بي حوصله اي و خيلي بهونه گيري مي كني و منتظر يه بهونه اي كه گريه كني4721.gif همه اينابه خاطر سرما خوردگيت و همون پروسه دندون در آوردنت.اما اين روزها هم تموم مي شه و دوباره مي شي همون دختر شاد خودم.

 راستي جشن عقد خاله جون 108.gifهم به لطف خدا به خير و خوشي تموم شد و يه نفر به اعضاي خانوادمون اضافه شد.آرزوي خوشبختي هر دوشون را از خداي مهربون دارم.4712.gifعزيز دلم  تو روز جشن خاله فريبا را نشناختي و اصلاً بغلش نرفتي .به خاطر جو شاد و آهنگ  يه خورده رقصيدي 4683.gifولي يه خورده  بعد بهونه گيري كردي4688.gif و مدام مي خواستي بغلم باشي و نق مي زدي .اما بخاطر اين كه كار داشتم ديگه دادم بغل عمه طاهره و تو آشپزخانه بغل عمه جون من خوابيدي و موقعي كه عاقد اومد تو خواب ناز بودي .34.gifبعد يه ساعت كه از خواب بيدار شدي يه خورده حالت بهتر شد و خودت سرگرم شدي و با من كاري نداشتي.

راستي يه چيزي هم بهت بنويسم اينكه جديداً خيلي بابايي شدي و موقع خواب ديگه نمي يايي بغل من و دوست داري رو شانه بابا جون بخوابي يعني بابا بغلت كنه 164.gifو راه بره تو هم بعد اندي زمان(كه خدا مي دونه چقدر طول بكشه و بين نيم ساعت تا دو ساعت متغيره)  بخوابي و موقعي هم كه من مي خوام بغلت كنم لج مي كني و خودت را مي خواهي بندازي پايين و با دستت صورت ماماني را هل مي دي كه نمي خوام تو بغلم كني35.gif(خيلي هم دلت بخواد).



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 7 مرتبه

دختر ناز مامان يكشنبه كه از سر كار برگشتم،ديدم بغل مامان از پشت پنجره نگاه مي كني و منتظر مني.ولي مثل هميشه كه منو مي ديدي مي خنديدي نبود.خيلي بي حال بودي .بعد اومدي بغلم و گريه كردي. فهميدم  كه مريض شدي بعد از ظهر يه بار  حالت بهم خورده بود و اشتها واسه غذا هم نداشتي.

شب هم علائم مريضي ات بيشتر شد و تب كردي و فقط گريه كردي .انگار كه سرما خوردگيت و دندون در آوردنت باهم تداخل كرده بود .و يه شانسي كه آورديم اين بود كه مامان خونه بود چون غير از شير لب  به هيج چي نزدي.

شب با استانمينوفن(شياف) تبت را پايين آورديم و تونستي بخوابي ولي  طول شب خيلي بيدار شدي ( معلوم بود كه عزيز دلم درد داره).  ماماني هم خيلي غصه دار شده بود كه تو مريض شدي چون نمي توني دارو بخوري و اگه به زور هم بخواهيم بهت بديم حالت بهم مي خوره و هر چي خوردي را بالا مياري.

صبح بابايي قرار بود با همكاراش بروند كوه(چون قول داده بود بره ديگه نتونست كنسل كنه) من هم يه آژانس گرفتم و براي اينكه تنها نمونم رفتم خونه مادر جون .روز سختي بود و تو فقط گريه مي كردي و مي خواستي كه بغل مامان باشي .از بد شانسي من هم زانوم خيلي درد مي كرد و زياد نمي تونستم سر پا بمونم. ولي به خير گذشت

.

 شكر خدا شب دوم ديگه تب نكردي و من هم استانمينوفنت را قطع كردم. صبح هم با اينكه خيلي نگرانت بودم بردم خونه مادر جون و بعد كه زنگ زدم عزيز جون گفت خيلي بهتري و صبحونه خوردي.

                                                      دوستدارت : مامان فاطمه



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 9 مرتبه

دختر گلم  سلام112.gif.یه  خبر خوب شرکت مامان اینا فردا به مناسبت روز کارگر تعطیل کرده. یه روز هم برای در کنار هم بودن غنیمته. این روز را به همه کارگران زحمتکش تبریک می گویم.الینا جون خاله فریبا اینا تصمیم گرفتند که جشن عقدشون را پنجشنبه ١٤ ام بگیرند.راستی جدیدا خیلی وابسته خاله فریبا شدی و وقتی خاله می خواد بره بیرون دنبالش گریه می کنی39.gif ( که خاله فریبا به خاطر این کار تو کلی ذوق وافتخار می کنه)  و می خوایی که با هاش بری.32.gifولی دیگه خاله جون  راستی راستی  پر شد.وقتی هم خونه نیست جای خالیش خیلی معلومه.

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 16 مرتبه



بدو بيا ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 13 مرتبه

ديروز با عمه اينا رفتيم 114.gifيه جاي با صفا كه تا به حال نرفته بوديم.(نزديكهاي طارم) صبح ساعت 7 قبل از اينكه تو از خواب ناز پا شي رفتيم توي راه بوديم كه از خواب پا شدي و تا چشمت به صبا افتاد EmoPackv6_077.gifخوشحال شدي و خنديدي .اتفاقا سالگرد ازدواج اكرم و مهدي بود EmoPackv11_053.gifكه با يه كيك ما رو سورپرايز كردند. وقتي رسيديم يه صبحانه كه ما تداركش را ديده بوديم خورديم و بعد هم بابا و آقا مهدي رفتند كوه و2 ساعت بعد واسمون ريواس آوردند و ماهم همون پايين مونديم و به اتفاق عمه ها اطراف قدم زديم . تازه اونجا هم تو يه دوست(معصومه) پيدا كرده بودي و كلي بازي كردي(به اون بيچاره زور هم مي گفتيEmoPackv11_040.gif به اين ترتيب كه خودت كه توپ داشتي هيچ، توپ اونم گرفته بودي و بهش نمي دادي45.gif). نهار هم  خورديم و عصر برگشتيم خونه.

اين ماه به اميد خدا واكسن 184688.gif ماهگيت را مي خواي بزني43.gif اونهم تموم مي شد من يه نفس راحت مي كشيدم.4699.gifاز شانس افتاده شنبه بايد مرخصي بگيرم تا پيشت باشم عزيزم.

ا

احتمالا خاله فريبا هم شنبه شکلکهای جالب و متنوع آروین شکلکهای جالب و متنوع آروین ام  مي خواد يه عقد خودموني بگيره4717.gif .بايد تا اون موقع آماده بشيم..البته خاله اينا تصميم داشتند روز جمعه باشه كه شب تولد حضرت فاطمه4716.gif است ولي چون بابايي نبود به خاطر بابا مراسم را نگه داشتند واسه شنبه103.gif.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 14 مرتبه
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


موضوع :
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 19 مرتبه
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 26 مرتبه
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1391 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 22 مرتبه

اليناي خوشگل مامان، پارسال عيد خيلي كوچولو بودي و از آدمهاي جديد خوشت نمي اومد و هر كسي كه برات غريبه مي اومد جيغ مي زدي.ولي امسال ديگه دخترم بزرگ شده ، خانوم شده و ديگه به همه روي خوش نشون مي داد. باهاشون دست و بوس مي داد .قربون اين دختر عاقل و خوشگلم.

روزهاي اول عيد كلي كيف مي كردي عيد ديدني و گشت و گذار و يه عالمه هم دختر نازم عيدي جمع كرد .ولي از خونه موندن و تنهايي خوشت نمي اومد و نق مي زدي و بهانه گيري مي كردي .كلا هم دوست داشتي بذاريم زمين و راه بري و بدويي.

عسلم بعد3روز دايي رضا رفت مشهد و از اونجا برات سوغاتي آورد(عروسك- كيف) براي ماماني هم روسري و براي بابايي هم عطر .(زعفران و زرشك و هل و نبات ). مرسي دايي مهربون

بعد ما مي خواستيم بعد از برگشت دايي رضا بريم همدان ولي هوا باراني شد و توهم يه كم سرما خوردي و بي تابي مي كردي. البته ادامه دندون درآوردنته.يكي هم دختر نازم خيلي اهل مسافرت نيستي و توي ماشين خيلي اذيت مي كني و اصلاً بيشتر از 20 دقيقه توي ماشين طاقت نمياري و من هم نمي تونم كنترلت كنم. ببينيم سال ديگه به اميد خدا بزرگتر بشي شايد بهتر بشي.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 34 مرتبه

 دنیایی پر از شکلک زیبا

            عيد                              عيد                         عيد                      اومده

دختر گلم ديروز كه چهارشنبه سوري بود و ما هم رفتيم خونه عمه زهرا اينا و  كلي آتيش بازي كرديم.بابايي كه مي گفت تو حتما از صداي بلند مي ترسي و من هم نگران بودم يه موقع نترسي .اما دختر گلم نه تنها نترسيد كلي هم ذوق كرده بودو  ديگه خونه نمي اومد . همش هم مي گفتي آتيش آتيش و با انگشت نشان مي دادي.مخصوصا از آبشار خيلي خوشت اومده بود .اتفاقا بابايي هم كلي چيزهاي نوري گرفته بود و تا دلت مي خواست آبشاري روشن كرديم و زنبوري و اونايي كه تو آسمون نور افشاني مي كرد.آفرين به اين بابايي عاقل كه ترقه هاي پر صدا نخريده بود.

پيشاپيش سال نو همه  مبارك باشه  اميدوارم سال خوب و پر بركتي براتون آغاز بشه و سايه همه بابا و مامانا هميشه رو سر بچه هاشون به لطف خدا بمونه.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 23 اسفند 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 38 مرتبه

عشق من امروز چهارشنبه سوري استشکلکهای جالب و متنوع آروین پارسال اين موقع خيلي كوچولو بودي و موقعي كه ما آتيش بازي مي كرديم تو خواب بودي ولي امسال ديگه خانوم شدي و مي خواهيم با هم بريم بيرون .فقط اميدوارم از صداي بلند ترقه ها نترسي .

شکلکهای جالب و متنوع آروینهنگام پریدن از آتش : غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 23 اسفند 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 40 مرتبه

اليناي ماماني خيلي جديدا با مزه شدي هر كاري مادر جون مي كنه مي ري از دستش مي گيري  مي خواي ادامه بدي مثلا خرد كردن سبزي، رنده كردن هويج، مرتب كردن خونه ، خرد كردن قند و .. .مي ري و مي خواي خودت ادامه بدي.

به يه چيز هم خيلي حساسي و اونم جمع شدن روفرشيه . كه تا اون درست نشه آروم نمي گيري.جالبه كه روفرشي خونه خودمون يه حالتي از گوشه فر خورده بود و اه اه كردي و با اشاره گفتي كه اونو درست كن ما هم هر چي درست مي كرديم به حالت قبلش برگشت و آخر سر پايه مبل را گذاشتيم روش تا خيالت راحت بشه.

عاشق آقا جوني و مي ري ميايي بوسش مي كني من مي گم بيا بوسم كن نميايي ولي اقا جون يه بار  مي گه الينا يه بوس مي دويي مي ري بوسش مي كني. و عشق اول و آخرت شو و برنامه دنس است.هر روز فكر كنم 4 بار اينا نگاه مي كني و خودت هم باهاش مي چرخي و مي رقصي.

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 15 اسفند 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 44 مرتبه

 

 

 

براي دختر ناز و خوشگلم:

 

 

اليناي ماماني ديروز به دايره كلماتت دست دست را اضافه كردي.الان اين كلمه ها را مي گي: 

 

 سلام * اصلاً *باي باي  *آبا * بابا * ماما * دست دست*

 تقريباً بعضي كلمه هاي آسون را هم تقليد مي كني يه كم غلط ولي دوست داشتني.

دختر مودب مامان وقتي مي خواهيم بريم خونمون ميري به همه بوس مي دي و دست مي دي بعد مي ري جلوي در و بلند مي گي باي باي.

ديروز هم وقتي بابايي اومد خونه رفتي و بهش دست دادي و سلام گفتي بدون اينكه كسي بهت چيزي بگه.

 

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 39 مرتبه

دختر عزيزم ديروز تولد معين بود.روز مهندس هم بود كه اين روز را به بابايي تبريك مي گيم. خلاصه اينكه ديروز يه كم سرمون شلوغ بود.اول از همه كه صبح من و تو با همديگه رفتيم خونه مامان اينا تا از اونجا حاضر بشيم بريم تولد.تو هم كنار مامان روي صندلي ماشين خودت نشستي و تا اونجا ساكت بودي و صدات هم در نيومد.آفرين به دختر قشنگم.

 

 شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

 

بعد از ظهر حاضر شديم و رفتيم تولد .اونجا كلي تو خوشحال بودي و بهت خوش مي گذشت. و با همه وسط مي چرخيدي و مي رقصيدي .گاهاً هم دست يه نفر را مي گرفتي كه اون هم بلند بشه يا تو برقصه مثلا براي نمونه دختر عمو مهر انگيزكه اصلاً رقص بلد نيست . كلي هم خنديديم و بعد كه از دختر عمو نتيجه اي نگرفتي دست منو گرفته بودي كه پاشم.بعد که کیک را آوردن و شمع ها را روشن کردند من حواسم به تو بود دیدم که از دور داری فوت می کنی. خلاصه از اول مراسم تا آخرش سر پا بودي (توي فيلم هم افتادي كه وقتي به اميد خدا بزرگ شدي مي بيني )مگه اون موقعي كه شير مي خواستي و مي اومدي بغلم كه البته تعداش هم كم  نبود.دست مامان معين درد نكنه كه تولد مي گيره و كلي بهمون خوش مي گذره .

شکلکهای جالب و متنوع آروین

بعد از ظهر هم بابايي قرار بود بره جشن كه نظام  مهندسی براشون هرسال مي گيره البته ما هم مي تونستيم  با هاش بريم ولي ان شا ا..  از سال هاي ديگه كه تو برزگتر مي شي باهم مي ريم .امسال بابايي تنهايي رفت.بعد مامان از نبود بابا استفاده كرد و رفت يه بلوز خوشگل براش خريد و وقتي بابايي برگشت با اين هديه غافلگيرش كرد.

شکلکهای جالب و متنوع آروین

بعد از شام هم رفتيم خونه صدر اينا و اونجا تو از همه اسباب بازي هاي صدرا مثل ماشين شارژي و صندلي بادي و اسبش مي ترسيدي و سوار هيچكدومش نشدي(آخه هنوز ني ني اي)



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 91 مرتبه

الينا با حوله حمامقشنگ منباربي كوچولوي مناليناي محو تلوزيون



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 109 مرتبه

عزیز دل مامان تازگیها یاد گرفتی که شمع فوت کنی، چقدر هم ناز فوت می کنی.واسه این خاطر هم تصمیم گرفتیم که یه کیک کوچولو به مناسبت ١٥ ماهگیت بگیریم شمع بذاریم روش تا شاهزاده خانوم فوت کنه و ما حال کنیم.

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 61 مرتبه

دختر عزیز تر از جونم دو روز پیش(پنجشنبه) به خاطر بارش سنگین برف خونه موندیمشکلکهای جالب آروین و جایی نرفتیم . اولش خیلی چسبیده بودی بهم و نمی گذاشتی کاری بکنم ولی رفته رفته عادت کردی به خونه و کم کم چسبت از من باز شدو یه کمی تنهایی و با بابایی بازی کردی و مامانی تونست به کارهای خونه برسهWashing Dishes.بعد از ظهر کلی بازی کردیwww.smilehaa.org با من و بابایی بعدش هم دو ساعت خوابیدی . الان هم که یاد گرفتی شمع را فوت کنی و با یه شمع کلی سر گرم شدی تا کلا آب شد و گاز فندک هم تموم شد.قربون اون فوت رو به بالات برم که کم می موند شمع را بخوری .



بدو بيا ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
الينا جون

می نویسم برای شيرين ترين و عزيزترينم

يادداشتهاي يادگاري
دوستهاي عزيزم
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 43 نفر
بازديدهاي ديروز : 88 نفر
بازدید هفته قبل : 131 نفر
كل بازديدها : 13549 نفر
امکانات جانبی
="text-decoration: none">كد ماوس