مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید. مادر، روزت مبارک باد.
بدو بيا ادامه مطلب...
موضوع :
عسل مامان، چهارشنبه مامانی مرخصی گرفت و با خاله ها رفتیم درمانگاه تا آخرین واکسنت
را بزنی .(یه دونه مونده ولی شش سالگی ) من خیلی استرس داشتم که نکنه خدای نکرده مریض بشی وتب کنی
چون هفته پیش مریض بودی
و تازه کم کم داشتی خوب می شدی و غذا می خوردی واقعاً دیگه دوست نداشتم از این ضعیفتربشی.ولی خوشبختانه این واکسنت هم به خیر و خوشی تموم شد و اصلاً مامانی را اذیت نکردی.
فقط یه کم پای چپت درد داشت و به خاطر اون یه ذره گریه کردی
ولی از پنجشنبه دردش قابل تحمل شده بود اما پا تو خم نمی کردی و می کشیدی(خیلی راه رفتنت با نمک شده بود).

ما هم چون بابایی خونه نبود رفتیم خونه مادر جون اینا و تا جمعه شب اونجا بودیم . چون دایی رضا جمعه خونه بود
خیلی به بابا جون دلتنگی نکردی و با دایی رضا فقط بازی کردی .دیگه از دیوار راست هم بالا می رفتی
به این ترتیب که دایی دستت را می گرفت و تو عمود می شدی روی ستون و می رفتی بالا خیلی هم خوشت می اومد هی تکرار می کردی.
دایی جون هم به مناسبت روز مادر از طرف سازمانشون یه تقدیرنامه
و یه کارت هدیه ٥٠٠٠٠ تومنی به مامانها هدیه داده بودند که کادوی روز مادر به مادر جون داد.و البته ماهم بی نصیب نموندیم و شام مهمون دایی جون بودیم .
موضوع :
ديروز خاله فريبا به مناسبت هيجده ماهگي واست يه كيك خوشمزه زعفراني درست كرده بود.من هم كه مي دونستم خاله كيك پزيده يه نكتار زردآلو خريدم و با اون خورديم خيلي چسبيد .

عمه نرگس و صبا هم رفته بودند قم و جمكران .ما هم عصر رفتيم ديدنشون .عمه جون برات يه تلفن موزيكال آورده بود.واسه من هم يه بسته نبات و يه جا نمازي خوشگل، و سوهان هم به وفور اونجا خورديم.

صبا يه بادكنك داشت كه توش را پر آب كرده بود خيلي از اون خوشت اومد از اين ور پرت مي كردي اونور و غش غش مي خنديدي خيلي حال مي كردي ما هم مي ترسيديم كه به جاي تيزي بخوره و اونوقته كه همه جا را خيس كنه. ولي خوشبختانه پاره نشد و اومدني هم با خودمون آورديم (از بس خوشت اومده بود).

موضوع :
دختر عزيزم 18 ماهگيت مبارك.
امروز دختر خوشگلم 1 و نيم ساله شد.عزيز مامان اين يه سال و نيم تغييرات خيلي زيادي كردي چه از لحاظ رفتاري چه از لحاظ ظاهري .بزرگتر شدي، خانوم شدي، قد كشيدي... 
فداي تو بشم كه حرفهاي ماماني را مي فهمي يه كاري كه بهت مي گيم انجام مي دي
(منظورمون را كاملاً متوجه مي شي ). همه اعضاي بدنت را مي شناسي مثلا ً وقتي مي گم الينا چشمت كو : دقيقاً انگشتت را مي گذاري روي چشمت. ولي يه كم اين روزها بي حوصله اي و خيلي بهونه گيري مي كني و منتظر يه بهونه اي كه گريه كني
همه اينابه خاطر سرما خوردگيت و همون پروسه دندون در آوردنت.اما اين روزها هم تموم مي شه و دوباره مي شي همون دختر شاد خودم.
راستي جشن عقد خاله جون
هم به لطف خدا به خير و خوشي تموم شد و يه نفر به اعضاي خانوادمون اضافه شد.آرزوي خوشبختي هر دوشون را از خداي مهربون دارم.
عزيز دلم تو روز جشن خاله فريبا را نشناختي و اصلاً بغلش نرفتي .به خاطر جو شاد و آهنگ يه خورده رقصيدي
ولي يه خورده بعد بهونه گيري كردي
و مدام مي خواستي بغلم باشي و نق مي زدي .اما بخاطر اين كه كار داشتم ديگه دادم بغل عمه طاهره و تو آشپزخانه بغل عمه جون من خوابيدي و موقعي كه عاقد اومد تو خواب ناز بودي .
بعد يه ساعت كه از خواب بيدار شدي يه خورده حالت بهتر شد و خودت سرگرم شدي و با من كاري نداشتي.
راستي يه چيزي هم بهت بنويسم اينكه جديداً خيلي بابايي شدي و موقع خواب ديگه نمي يايي بغل من و دوست داري رو شانه بابا جون بخوابي يعني بابا بغلت كنه
و راه بره تو هم بعد اندي زمان(كه خدا مي دونه چقدر طول بكشه و بين نيم ساعت تا دو ساعت متغيره) بخوابي و موقعي هم كه من مي خوام بغلت كنم لج مي كني و خودت را مي خواهي بندازي پايين و با دستت صورت ماماني را هل مي دي كه نمي خوام تو بغلم كني
(خيلي هم دلت بخواد).
موضوع :
دختر ناز مامان يكشنبه كه از سر كار برگشتم،ديدم بغل مامان از پشت پنجره نگاه مي كني و منتظر مني.ولي مثل هميشه كه منو مي ديدي مي خنديدي نبود.خيلي بي حال بودي .بعد اومدي بغلم و گريه كردي. فهميدم كه مريض شدي بعد از ظهر يه بار حالت بهم خورده بود و اشتها واسه غذا هم نداشتي.

شب هم علائم مريضي ات بيشتر شد و تب كردي و فقط گريه كردي .انگار كه سرما خوردگيت و دندون در آوردنت باهم تداخل كرده بود .و يه شانسي كه آورديم اين بود كه مامان خونه بود چون غير از شير لب به هيج چي نزدي.
شب با استانمينوفن(شياف) تبت را پايين آورديم و تونستي بخوابي ولي طول شب خيلي بيدار شدي ( معلوم بود كه عزيز دلم درد داره). ماماني هم خيلي غصه دار شده بود كه تو مريض شدي چون نمي توني دارو بخوري و اگه به زور هم بخواهيم بهت بديم حالت بهم مي خوره و هر چي خوردي را بالا مياري.
صبح بابايي قرار بود با همكاراش بروند كوه(چون قول داده بود بره ديگه نتونست كنسل كنه) من هم يه آژانس گرفتم و براي اينكه تنها نمونم رفتم خونه مادر جون .روز سختي بود و تو فقط گريه مي كردي و مي خواستي كه بغل مامان باشي .از بد شانسي من هم زانوم خيلي درد مي كرد و زياد نمي تونستم سر پا بمونم. ولي به خير گذشت
.
شكر خدا شب دوم ديگه تب نكردي و من هم استانمينوفنت را قطع كردم. صبح هم با اينكه خيلي نگرانت بودم بردم خونه مادر جون و بعد كه زنگ زدم عزيز جون گفت خيلي بهتري و صبحونه خوردي.
دوستدارت : مامان فاطمه
موضوع :
دختر گلم سلام
.یه خبر خوب شرکت مامان اینا فردا به مناسبت روز کارگر تعطیل کرده.
یه روز هم برای در کنار هم بودن غنیمته.
این روز را به همه کارگران زحمتکش تبریک می گویم.
الینا جون خاله فریبا اینا تصمیم گرفتند که جشن عقدشون را پنجشنبه ١٤ ام بگیرند.راستی جدیدا خیلی وابسته خاله فریبا شدی و وقتی خاله می خواد بره بیرون دنبالش گریه می کنی
( که خاله فریبا به خاطر این کار تو کلی ذوق وافتخار می کنه) و می خوایی که با هاش بری.
ولی دیگه خاله جون راستی راستی پر شد.
وقتی هم خونه نیست جای خالیش خیلی معلومه.
موضوع :
ديروز با عمه اينا رفتيم
يه جاي با صفا كه تا به حال نرفته بوديم.
(نزديكهاي طارم) صبح ساعت 7 قبل از اينكه تو از خواب ناز پا شي رفتيم
توي راه بوديم كه از خواب پا شدي و تا چشمت به صبا افتاد
خوشحال شدي و خنديدي .اتفاقا سالگرد ازدواج اكرم و مهدي بود
كه با يه كيك ما رو سورپرايز كردند. وقتي رسيديم يه صبحانه كه ما تداركش را ديده بوديم خورديم
و بعد هم بابا و آقا مهدي رفتند كوه و2 ساعت بعد واسمون ريواس آوردند و ماهم همون پايين مونديم و به اتفاق عمه ها اطراف قدم زديم .
تازه اونجا هم تو يه دوست(معصومه) پيدا كرده بودي و كلي بازي كردي
(به اون بيچاره زور هم مي گفتي
به اين ترتيب كه خودت كه توپ داشتي هيچ، توپ اونم گرفته بودي و بهش نمي دادي
). نهار هم خورديم و عصر برگشتيم خونه.

اين ماه به اميد خدا واكسن 18
ماهگيت را مي خواي بزني
اونهم تموم مي شد من يه نفس راحت مي كشيدم.
از شانس افتاده شنبه بايد مرخصي بگيرم تا پيشت باشم عزيزم.
ا
احتمالا خاله فريبا هم شنبه
ام مي خواد يه عقد خودموني بگيره
.بايد تا اون موقع آماده بشيم.
.البته خاله اينا تصميم داشتند روز جمعه باشه كه شب تولد حضرت فاطمه
است ولي چون بابايي نبود به خاطر بابا مراسم را نگه داشتند واسه شنبه
.
موضوع :
اليناي خوشگل مامان، پارسال عيد خيلي كوچولو بودي و از آدمهاي جديد خوشت نمي اومد و هر كسي كه برات غريبه مي اومد جيغ مي زدي.ولي امسال ديگه دخترم بزرگ شده ، خانوم شده و ديگه به همه روي خوش نشون مي داد. باهاشون دست و بوس مي داد .قربون اين دختر عاقل و خوشگلم.
روزهاي اول عيد كلي كيف مي كردي عيد ديدني و گشت و گذار و يه عالمه هم دختر نازم عيدي جمع كرد .ولي از خونه موندن و تنهايي خوشت نمي اومد و نق مي زدي و بهانه گيري مي كردي .كلا هم دوست داشتي بذاريم زمين و راه بري و بدويي.
عسلم بعد3روز دايي رضا رفت مشهد و از اونجا برات سوغاتي آورد(عروسك- كيف) براي ماماني هم روسري و براي بابايي هم عطر .(زعفران و زرشك و هل و نبات ). مرسي دايي مهربون
بعد ما مي خواستيم بعد از برگشت دايي رضا بريم همدان ولي هوا باراني شد و توهم يه كم سرما خوردي و بي تابي مي كردي. البته ادامه دندون درآوردنته.يكي هم دختر نازم خيلي اهل مسافرت نيستي و توي ماشين خيلي اذيت مي كني و اصلاً بيشتر از 20 دقيقه توي ماشين طاقت نمياري و من هم نمي تونم كنترلت كنم. ببينيم سال ديگه به اميد خدا بزرگتر بشي شايد بهتر بشي.
موضوع :

عيد عيد عيد اومده
دختر گلم ديروز كه چهارشنبه سوري بود و ما هم رفتيم
خونه عمه زهرا اينا و كلي آتيش بازي كرديم.بابايي كه مي گفت تو حتما از صداي بلند مي ترسي و من هم نگران بودم يه موقع نترسي .اما دختر گلم نه تنها نترسيد كلي هم ذوق كرده بود
و ديگه خونه نمي اومد . همش هم مي گفتي آتيش آتيش و با انگشت نشان مي دادي.مخصوصا از آبشار خيلي خوشت اومده بود
.اتفاقا بابايي هم كلي چيزهاي نوري گرفته بود
و تا دلت مي خواست آبشاري روشن كرديم و زنبوري و اونايي كه تو آسمون نور افشاني مي كرد.آفرين به اين بابايي عاقل كه ترقه هاي پر صدا نخريده بود.

پيشاپيش سال نو همه مبارك باشه اميدوارم سال خوب و پر بركتي براتون آغاز بشه و سايه همه بابا و مامانا هميشه رو سر بچه هاشون به لطف خدا بمونه.
موضوع :
اليناي ماماني خيلي جديدا با مزه شدي هر كاري مادر جون مي كنه مي ري از دستش مي گيري مي خواي ادامه بدي مثلا خرد كردن سبزي، رنده كردن هويج، مرتب كردن خونه ، خرد كردن قند و .. .مي ري و مي خواي خودت ادامه بدي.

به يه چيز هم خيلي حساسي و اونم جمع شدن روفرشيه . كه تا اون درست نشه آروم نمي گيري.جالبه كه روفرشي خونه خودمون يه حالتي از گوشه فر خورده بود و اه اه كردي و با اشاره گفتي كه اونو درست كن ما هم هر چي درست مي كرديم به حالت قبلش برگشت و آخر سر پايه مبل را گذاشتيم روش تا خيالت راحت بشه.

عاشق آقا جوني و مي ري ميايي بوسش مي كني
من مي گم بيا بوسم كن نميايي ولي اقا جون يه بار مي گه الينا يه بوس مي دويي مي ري بوسش مي كني. و عشق اول و آخرت شو و برنامه دنس است.هر روز فكر كنم 4 بار اينا نگاه مي كني
و خودت هم باهاش مي چرخي و مي رقصي
.

موضوع :
براي دختر ناز و خوشگلم:
اليناي ماماني ديروز به دايره كلماتت دست دست را اضافه كردي.الان اين كلمه ها را مي گي:
سلام * اصلاً *باي باي *آبا * بابا * ماما * دست دست*
تقريباً بعضي كلمه هاي آسون را هم تقليد مي كني يه كم غلط ولي دوست داشتني.
دختر مودب مامان وقتي مي خواهيم بريم خونمون ميري به همه بوس مي دي و دست مي دي بعد مي ري جلوي در و بلند مي گي باي باي.
ديروز هم وقتي بابايي اومد خونه رفتي و بهش دست دادي و سلام گفتي بدون اينكه كسي بهت چيزي بگه.

موضوع :
دختر عزيزم ديروز تولد معين بود.روز مهندس هم بود كه اين روز را به بابايي تبريك مي گيم. خلاصه اينكه ديروز يه كم سرمون شلوغ بود.اول از همه كه صبح من و تو با همديگه رفتيم خونه مامان اينا تا از اونجا حاضر بشيم بريم تولد.تو هم كنار مامان روي صندلي ماشين خودت نشستي و تا اونجا ساكت بودي و صدات هم در نيومد.آفرين به دختر قشنگم.
بعد از ظهر حاضر شديم و رفتيم تولد .اونجا كلي تو خوشحال بودي و بهت خوش مي گذشت. و با همه وسط مي چرخيدي و مي رقصيدي .گاهاً هم دست يه نفر را مي گرفتي كه اون هم بلند بشه يا تو برقصه مثلا براي نمونه دختر عمو مهر انگيزكه اصلاً رقص بلد نيست . كلي هم خنديديم و بعد كه از دختر عمو نتيجه اي نگرفتي دست منو گرفته بودي كه پاشم.بعد که کیک را آوردن و شمع ها را روشن کردند من حواسم به تو بود دیدم که از دور داری فوت می کنی.
خلاصه از اول مراسم تا آخرش سر پا بودي (توي فيلم هم افتادي كه وقتي به اميد خدا بزرگ شدي مي بيني )مگه اون موقعي كه شير مي خواستي و مي اومدي بغلم كه البته تعداش هم كم نبود.دست مامان معين درد نكنه كه تولد مي گيره و كلي بهمون خوش مي گذره .
![]()
بعد از ظهر هم بابايي قرار بود بره جشن كه نظام مهندسی براشون هرسال مي گيره البته ما هم مي تونستيم با هاش بريم ولي ان شا ا.. از سال هاي ديگه كه تو برزگتر مي شي باهم مي ريم .امسال بابايي تنهايي رفت.بعد مامان از نبود بابا استفاده كرد و رفت يه بلوز خوشگل براش خريد و وقتي بابايي برگشت با اين هديه غافلگيرش كرد.
![]()
بعد از شام هم رفتيم خونه صدر اينا و اونجا تو از همه اسباب بازي هاي صدرا مثل ماشين شارژي و صندلي بادي و اسبش مي ترسيدي و سوار هيچكدومش نشدي(آخه هنوز ني ني اي)
موضوع :
دختر عزیز تر از جونم دو روز پیش(پنجشنبه) به خاطر بارش سنگین برف خونه موندیم
و جایی نرفتیم . اولش خیلی چسبیده بودی بهم و نمی گذاشتی کاری بکنم ولی رفته رفته عادت کردی به خونه و کم کم چسبت از من باز شدو یه کمی تنهایی و با بابایی بازی کردی و مامانی تونست به کارهای خونه برسه
.بعد از ظهر کلی بازی کردی
با من و بابایی بعدش هم دو ساعت خوابیدی . الان هم که یاد گرفتی شمع را فوت کنی و با یه شمع کلی سر گرم شدی تا کلا آب شد و گاز فندک هم تموم شد.قربون اون فوت رو به بالات برم که کم می موند شمع را بخوری .
بدو بيا ادامه مطلب...
موضوع :





پارسال اين موقع خيلي كوچولو بودي و موقعي كه ما آتيش بازي مي كرديم تو خواب بودي ولي امسال ديگه خانوم شدي و مي خواهيم با هم بريم بيرون .فقط اميدوارم از صداي بلند ترقه ها نترسي .






