خاطرات
الیناگلینا
شيرين عسل مامان
تاريخ : يکشنبه 26 آبان 1392 | نویسنده : فاطمه
بازدید : مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 25 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 16 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : يکشنبه 24 بهمن 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 25 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 23 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 40 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 63 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 18 دی 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 30 مرتبه

عزيز دل مامان 16 و 17 ام مهموني داشتيم.16 ام مادرج ون و خاله فريبا اينا اومدند.از صبح كه پا شديم بعد از خوردن صبحانه مشغول به كار شديم .خونه تميز كردن و گرد گيري شستشوي سرويس بهداشتي و بعد آماده كردن غذا و دسر .

واسه شام :چلو ماهيچه و واسه دسر هم ژله بستني و پودينگ.بابايي هم زحمت كشيد و رفت آقا جون را هم با كمك مادر جون آورد تا دورهمي مون تكميل بشه.واسه شب نشيني هم  ماه آبا و  هليا اينا اومدن و شب خوبي را گذرونديم .تو هم كلي با هليا بازي كردي و هليا هم يه كار ياد گرفته و همش يه بابا مي گه عمو جعفر خاله رابزن و كلي هم  حال مي كنه و مي خنده .سوار ماشينت شده بود و تنهايي اونو مي راند و لذت مي برد.

تا مهمونها رسيدند تو رفتي و وسايل آشپزي ات را برداشتي و خيار خورد كردي و از مهمونها پذيرايي كردي .

موقع رفتن هم دايي رضا و عمو بهنام آقا جون را بردند.

17ام هم گفتيم عزيز جون و عمه ها بيان.دوباره از صبح كه پاشديم خونه را تميز كرديم و حموم رفتيم و بابا رفت نظارت يه ساختمان بعد هم كم و كسري را خريد و برگشت و ادامه كار ظروفا را مرتب كردم  و گوشت را بار گذاشتم.

بعد از ظهر هم وسايل سالاد را شستم و آماده كردم و رفتيم بيرون واسه كيان كه اولين بارش بود خونه دايي اش مي اومد يه ژاكت خوشگل خريديم و يه سر به مادر جون اينا زديم و برگشتيم و ادامه كار .

بابايي رفت دنبال عزيز جون اينا و عمه نرگس هم كه اونجا بود آورد .كيان هم طبق معمول گريه مي كرد و نق مي زد.

مهرسام اينا هم رفته بودند قزوين خونه عمه اش ولي شب  رسيدند و مهرسام يه بونكر و يه تفنگ خريده بود .يه كم هم خسته راه بود خيلي شيطوني نكرد.عمو رسول هم مرخصي نداشت بياد و عزيز جون هم ناراحت كه عمو شبها خونه نمياد و دلش مي خواد روابطي رسول را بيار داخل شهر (از پادگان خارج شهر) خلاصه شب بعد اومدن آقا فتاح و صبا شام خورديم و يه كم شب نشيني كرديم شب ساعت 10.5 مهمونها رفتند و شما هم چون بد جور سرفه  مي كردي بابا رفت يه شربت خريد و بعد از خوردنش تا صبح راحت خوابيدي.

بالاخره آخر هفته پركارم تموم شد و راحت شدم.



موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 55 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 68 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات
تاريخ : شنبه 22 آبان 1395 | نویسنده : فاطمه
بازدید : 96 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات, عکس های الینا
درباره وبلاگ

دختر عزیزم من این وبلاگ را به عشق تو مي نويسم که لحظات شيرين و خاطرات خوبت را ثبت كنم تا زمانیکه بزرگ بشی وخودت بتونی بخونی بهت نشون بدهم امیدوارم از خاطراتت لذت ببری.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 76 نفر
بازديدهاي ديروز : 64 نفر
بازدید هفته قبل : 366 نفر
كل بازديدها : 200229 نفر
امکانات جانبی
گالری تصاویر abzar.ir/abzar/tools/stat/amar-v2.php?color=2E0A02&bg=F799E1&kc=888888&kadr=1&amar=gdi3vinp-korm8wzv0n6"> ="text-decoration: none">كد ماوس