الینا وحرفهاش
پنجشنبه 28/06/92 صبح كه بابايي رفت سر كار من يه كم خونه تكوني كردم و رولحافي و رو تختي هامون را شستم و يه مقدار كارهاي عقب افتاده انجام دادم ، دم ظهر بود كه دايي كاظم اومد خونه عزيز اينا تو هم خوشحال كه دايي اومده سر از پا نمي شناختي (نمي دونم چرا اينقدر دايي كاظم را دوست داري) اولش كه در را باز كردن و دايي را ديدي سراغ امير حسين را گرفتي كه چرا امير را نياوردي بعد كه دايي اومد كلي شيطوني مي كردي و با دايي سر گرم بودي كه من هم اومدم بالا داشتي بازي مي كردي كه يهو جيغ زدي .پات از روي بالش ليز خورد و دهنت خورد به گوشه ميز و دهنت پر ازخون شد قربونت برم خيلي گريه كردي يه گوشه لبت زخمي شد و كل لبت باد كرد..عزيزم معلوم بود كه خ...







