اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

الیناگلینا

الینا و دوستان

         شیرین عسل 39 ماهه من.     کاملیا جون-طنین جون-الیناجون-سویل جون محمد حسین-الینا-طنین کامیار- الینا آرش- رونیا-الینا الینا -صدرا-مبینا-پارساجون ...
24 بهمن 1392

بدون عنوان

  دختر نازم مهربونم عشقم اين روزها به خاطر مشغله كاريم نمي تونم مرتب برات از شيرين كاريهاتبنويسم، اما داري بزرگ مي شي و نازتر و قشنگتر از روز پيش و مودب تر و مهربونتر از گذشته .يه تيكه كلام داري كه به هر چيزي كه بهش ذوق مي كني مي گي:آهان فهميدم . مثلا اون روز داشت برف مي باريد ذوق كردي و مي گي :آهان فهميدم داره برف مياد. بعد از سرما خوردگيت كم غذا شده بودي و بهت كه دو سه قاشق غذا مي دادم مي گفتي دستت درد نكنه ديگه سير شدم .منم كه گير مي دادم بيشتر بخوري مي گفتي:مي خوام كوچولو بشم .يعني ديگه حرف واسه گفتن من نمي مونه. جديداً اخبار مي گي: مي ري تو جايگاهت خونه مادر جون واي مي ايستي و مي گي تلوزيون(خودت) را روشن كن.بعد كه ما تلو...
8 دی 1392

بلند ترین شب سال92

         امیدوارم روی ماهت مثل گل هندونه ، خنده هات مثل قاچ هندونه ، روزگارت مثل پوست هندونه ، جیبت پر از تخم هندونه باشه   امسال نوبت ما بود که واسه خاله فریبا سهم و کادوی شب یلدا ببریم.تزیینات نه چندان کاملش کار من بود ولی با کمبود امکانات و زمان خیلی کم. به هر حال شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت .ان شا ا..یه همچین روزهاو شب هایی را واسه تو هم ببینم عزیزم. و امیدوارم همه سالهای پیش رو مون هم همینطور مراسم برای دایی و عمو و خاله  و عمه باشه و ما هم خوش و خرم این مراسم را جشن بگیریم عزیزم. ...
6 دی 1392

عروسک نازم

  این عروسک را مامان ایلیا موقع به دنیا اومدنت برات آورده بود اما تا الان ندیده بودی تا اینکه عروسک محبوبت پاش شکست و انداختمش دور و اینو بهت دادم. ...
27 آذر 1392

اولین برف 92

  عزیزم اولین برف امسال ١٤/٠٩/٩٢ بارید. امروز هم جمعه ١٥ ام که از مجلس نهار که عمه زلیخا نذر کرده بود و تو حسینیه بود برگشتیم . زیاد تو حیاط نموندیم ترسیدم دوباره سرما بخوری، آدم برفی را هم این سری که برف بباره درست می کنیم.البته بابایی آدم برفی های کوچولو درست کرده بود و تو سینی آورده بود خونه به درخواست دختر نازم ٣ تا ٣ تا (مامان برفی -بابا برفی و الینا برفی) که یادم رفت ازشون عکس بگیرم خیلی با مزه بودن .   ...
27 آذر 1392

دخترکم تب کرده

  الینای نازم سه روزه که تب کرده و مریض شده .دیروز بابایی موند پیشش و امروز من.شب اول کلا تبت خیلی بالا بود و تا صبح نخوابیدیم تا اینکه بابایی موند خونه که مراقبت باشه و امروز هم من دیدم فرق زیادی نکردی و بهتر نشدی من موندم پیشت.شنبه که از سر کار اومدیم خونه آماده شدیم و رفتیم پیش دکترت(آقای دکتر افتخاری)خوشبختانه دکتر بازی هات تو خونه جواب داد و با دکتر خیلی خوب همکاری کردی  دکتر معاینه کرد و کلی باهات بازی کرد و موقع معاینه قلقلک داد و سر به سرت گذاشت تو هم می خندیدی .بهت می گه الینا اینجا چه خبره آتیش سوزیه چقدر داغه تو هم می خندیدی خیلی دکتر مهربونیه ازت میپرسه الینا کجات درد می کنه، می گی:دماغم .موقعی که تبت ...
4 آذر 1392

نقاشی دلبندم

  شب تاسوعا عمه نرگس اینا حلیم و شام دعوت کرده بودند، رفتیم اونجا تو اولش یه کم حوصله ات سر رفته بود چون سر صبا هم شلوغ بود و زیاد با تو بازی نمی کرد.من به عمه نرگس گفتم کاغذ و مداد بده که تو مشغول بشی آخه یه کم که اوضاع وفق مرادت نباشه می گی : مامان بریم خونمون.تا اینکه با کاغذ و مداد رنگی صبا یه کم مشغول شدی و این نقاشی با مزه را کشیدی خودت و من و بابا که دست هم را گرفتیم.   ...
25 آبان 1392

روز جشن

                                                                           دختر خوشگل و نازم، زیاد وقت نمی کنم بیام و از شیرین زبونیهات یا از پروسه تولدت برات بنویسم.اما الان یه کم وقت را غنیمت شمردم تا از روز تولدت بنویسم.اولش که اصلا قصد دعوت کردن مهمون نداشتم اما بعداً تصمیم گرفتیم که عمه ها و خاله ها را هم دعوت کنیم. روز جشن که د...
20 آبان 1392

سه سالگی

  دردانه مامان و بابا فردا تولدته.خدایا شکرت برای این نعمت بزرگت.  به خاطر اینکه تولدت سوم محرم افتاده ،جمعه هفته پیش١٠/٠٨/٩٢ جشن گرفتیم.خیلی خیلی خوش گذشت.فردا سعی می کنم از عکسهات برات بگذارم.خودم که از جشنت خیلی راضی بودم.
16 آبان 1392