آغاز تابستان95
سرماخوردگی الینا و مامان
چهارشنبه (22/02/95) شب تب كردي و مريض شدي .منم كه بيدار شدم ديدم وضعيت من از تو هم بدتر ه گوشم چنان تيري مي كشيد .طفلي بابايي بيدار بود و تو را پاشويه مي كرد و دارو بهت مي داد و منم سر درد و آبريزش و .. خلاصه صبح بابايي رفت سر كار و من و شما هم رفتيم دكتر .رفتيم كلينيك فارابي ،مامان چكاپ داد و اومديم پايين دكتر داروهامون را گرفتيم و اومديم يه دور بزنيم كه طبق معمول تو توت فرنگي ديدي و يه بسته خريديم و همونجا شستيم و توي راه خوردي . ماماني هم از مغازه لوكس يه جفت شكر ريز خوشگل خريد(25t). بعد اومديم خونه و از داروهامون خورديم و يه كم سوپ و عدسي خورديم و بعد از دوش گرفتن وسايلمون را جمع كرديم و...
مهموني هاي اين روزا
95/02/11 رفتيم خونه ليلا (كاميار اينا) . خونشون را عوض كرده بودند و به خاطر خونشون رفتيم. خيلي خوش گذشت اونجا تو هم با بچه ها كلي بازي كرديد. 95/02/16 خونه زهرا قرباني همكار مامان رفتيم كه اونم مي خواد مهاجرت كنه تركيه و يه جشن خداحافظي گرفته بود .اونجا هم بچه ها كلي شلوغ كردند.اما تو نسبت به بچه هاي ديگه عاقلانه تر رفتار مي كردي. 95/02/23 هم تولد وانيا جون دعوتيم دختر همكار مامان الهام جون.كه قراره بريم. ...



