شیطون بلا
٢٠/٠٦/٩٠
این سه هفته ای که مامان و بابا خونه بودند خیلی خوب بود موقع صبح تا ساعت ١٠ میخوابیدیم بعد تا پاشیم صبحانه بخوریم ساعت ١١ می شد و من کم کم بهونه گیری ام را شروع می کردم و لوس می شدم تا منو ببردند خونه عزیز جونم . آخه به اون خونه و بزرگیش عادت کرده بودم و توی آپارتمان خودمون زود دلم می گرفت آخه اونقدر مامانم وسایل چیده تو خونه که راه نیس درست و حسابی چهار دست و پا بروم.دو هفته از تعطیلات با ماه رمضون تداخل کرده بود و با خیال راحت به افطاری رفتنمون می رسیدیم.بعد یه هفته باقیمونده مامان و بابا تصمیم گرفتند به مسافرت بروند ولی با توجه به اینکه من خیلی شیطون بلا شدم و توی ماشین شلوغ می کردم از خیر مسافرت گذشتند .آخه یه روز واسه امتحان به رودبار رفتند و توی راه حسابی حالشون را گرفتم و اونقدر گریه کردم و بی تابی کردم که مامانم ترجیح می داد از وسط راه برگرده ولی بلاخره رسیدیم و کلی زیتون خریدیم و بعد یه استراحت کوتاهی به زنجان برگشتیم.
کارهای جدیدی که این مدت یاد گرفتم گفتن بابا و ماما به صورت تمرینی و بدون منظور و کلمه هایی مثل ایندا ، بده ،آداو... ، تقویت راه رفتن با کمک میز و دیوار و عسلی و مبل، تقویت پرتاب کردن توپ و تمرین و یادگرفتن بهتر نا نای .


شیطون بلا
