اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

الیناگلینا

دختر نا نازم

عزيزكم اين روزها خيلي هواي مامان و داري و كلاٌ رابطه ات با ماماني خيلي بهتر شده .خيلي دوستم داري و همش مي خواي دل منو  بدست بياري.از شدت لجبازيات (شيطنت هاي كودكانه) با مامان خيلي كم شده.به حرف ماماني گوش مي دي و  با كسي كه با مامان بلند صحبت كنه يا به شوخي ماماني را دعواش كنند به شدت هوادار مامان مي شي . اصلا تو بازيها نمي گذاري كه بابايي نقش گرگ را بازي كنه و  ماماني راشكست بده يا بزند. عاشقتم و خيلي دلتنگت مي شم. با بابايي خيلي دوست داري جنگ بازي كني و بابا را شكست بدي و بابايي بيفته زمين. قايم باشك بازي مي كني .دوست داري ماشينت را ببري پارك روبروي خونمون و با سرعت (دور تند)ر...
12 مهر 1393

كلاس خلاقيت

دختر خلاقم داره مي ره كلاس خلاقيت.راستي  اين اولين كلاس زندگيته با اينكه اولش سخت بود و زياد دوست نداشتي بري و كتاب كارت را انجام بدي ولي  بعد از دو سه جلسه علاقمند شدي .كلاً سه نفريد توي كلاس(الينا-طنين و طه) و خانم موسوي هم خانم مربي تونه.الان دوست داري بري و شديداً خودت را واسه خانم مربي لوس مي كني . يه بار كه رفتيم در كلاس باز بود رفتي داخل با يه لحن مهربوني به خانم مي گي .خانوم مربي  هر چي شما گفتيد من انجام دادم. اينهم چند تا عكس از شما و دوستت طنين:                       &nbs...
31 شهريور 1393

پنجشنبه (خونه یزدان کوچولو)

دختر نازم پنجشنبه 20/06/93 خونه يزدان كوچولو دعوت بوديم.خيلي بهمون خوش گذشت .سهيلا جون هم خيلي زحمت كشيده بود و  واسمون چيزهاي خوشمزه آماده كرده بود. شما اولش چسبيده بودي به من و هر از چند گاهي هم مي گفتي : مامان حوصله ام سر رفت.اما خودت نمي رفتي قاطي بچه ها بشي و كنار من بودي .اما من ديدم خدت نمي ري پيش بچه ها به آرميتا گفتم بيا الينا را هم صدا كن بياد پيشتون .اونم اومد و تو خوشحال رفتي.اكثر دوستا هم بچه هاشون را آورده بودن و كلي با هم بازي كرديد و خوش گذرونديد.راستي همه دوستام مي گفتن الينا چقدر ناز شده  ما شا ا.. هر چي بزرگتر مي شي نازتر و خانوم تر مي شي.دوستت دارم.   و يه خبر هم اينكه جمعه خونه بابا -مامان عمو به...
24 شهريور 1393

اتمام پروژه کارشناسی ارشد بابا

دختر نازنيينم يكشنبه 16/06/93 روز خوش يمني بود بابايي پايان نامه اش را كه نتيجه سه سال زحمتش بود ارائه داد و از نمره 18 نمره 75/17 گرفت  كه از بركت تولد امام رضا(ع)  بود.من هم اون روز را مرخصي گرفتم تا كنار بابا باشم و آخر سر به بابايي از طرف تو گل هديه كنم  واقعاً دلم مي خواست تو يه كم بزرگتر بودي و اين كار را مي كردي ولي مي دونستم كه از حوصله تو خارج كه ببرمت اونجا بموني.خلاصه بعد از دفاع از اساتيد محترم  پذيرائي كرديم و بعدش بيرون منتظر شديم تا صورتجلسه را بنويسند و نمره بدهند.شب هم مهمون دعوت كرديم كه بالاخره تو مراسم شاديهامون دور هم باشيم .خاله فريبا و عمو بهنام واسه بابايي يه دسته گل خوش...
19 شهريور 1393