عکس اليناي 27 ماهه
اي بلاچه ،چرا دوست نداري عكست را بگيرم؟ نوش جونت. حالا بهتر شد كه دستت بنده و من مي تونم عكس از روبرو بگيرم! ...
28 ماهگي
دختركم مهربونم عشقم 28 ماهگيت مبارك . عزيز دلم خوش زبونم اين روزها واسه مامان قصه مي گي:(يكي نبود يه هاپو بود هاپ هاپ مي كرد،استخوان مي خورد...) وقتي من برات قصه مي گم كه بخوابي آخر قصه با لحن رضايت بخش و با نمكي مي گي خوب بود. موقعي كه از يه چيزي مي ترسي با حالت نگران مي گي ترسيدم.تازه ديروزتو خيابان بغلم بودي كه يه كوچولو پام پيچ خورد برگشتي بهم مي گي مامان تيسيدي.منم گفتم آره عزيزم ترسيدم بعد تو جواب گفتي منم تيسيدم. ديروز با ماماني رفتيم بيرون، سر راه به يه بوتيك سر زدم كه اصلا نگذاشتي نگاه كنم هي دستم را مي كشيدي و مي گفتي مامان بييم.اما رفتيم يه لوازم التحريري كه بازيهاي فكري داشت اصلا اعتراض ...
این روزها
دختر نازم این روزها: اينطوري مامانی را صدا می کنی:مااامان مااااامان مااماانم.عاشقتم فرشته كه اينقدر دلبري . وقتی از چیزی خوشت میاد یا کس را دوست داری می گی:حیلی خوشم میاد.مثلاً صبا حیلی خوشم میاد.ني ني حيلي خوشم مياد . شديدا حس همكاري وكمك كردن داري تا كسي مي خواد بشقاب ميوه پخش كنه تو پا مي شي و كمك مي كني يا سفره باز كردني از يه گوشه مي گيري و جارو كشيدني يه دستمال برميداري و گرد گيري مي كني . تخيل و تجسم خوبي داري تو عالم خودت غذا(كوفته قلقلي و كوكو) مي پزي و جشن مي گيري شمع فوت مي كني و كيك مي بري بعد كيك را تقسيم مي كني و پخش مي كني و واي به حال ماست كه در جريان بازي تو...
فرشته ي مامان
ورود به 27 ماهگی
عشق من ٢٧ امین ماه زندگیت مبارک. گل مامان روزها و ماهها چقدر زود می گذرند انگار همین دیروز بود که مامانی بار و بندیلش را بست و رفت بیمارستان تا دختر نازش را به دنیا بیاره.حالا دخترم ، نازم ، عسلم شده ٢ سال و ٢ماهه .خوشحالم که با همه شیرینیها و سختیها بالاخره تا حدودی از آب و گل در اومدی . دیروز که خونه بودم واست کیک پختم تا امروز یه جشن کوچولو دور هم بگیریم .تو هم که عاشق کیک تولدی .امروز هم خامه را آماده می کنم و شبیه کیک تولدش می کنم.منم هنرمند! بعداً نوشت: بالاخره كيك دستپخت مامان حاضر شد . عمو بهنام هم برات شمع و فشفشه خريده بود كه روی کیک ...
شیرین زبون
عشق من عاشق کارتن باب اسفنجي شده . "از صبح تا شب باب اسفنجي را نگاه كني بازم سير نمي شي.البته عمو پورنگ هم دوست داري .خاله جون برات يه باب اسفنجي خريده كه خيلي دوستش داري، بغلش مي كني، مي خوابونيش، بازيش مي دي و بهش مي گي دوستت دارم البته من خيلي هم حسوديم نمي ياد چون گاهاً به من هم مي گي مامان دوستت دارم.(يه چيز با مزه اينكه فرزانه كه باب را گذاشتي جلوت و پرسيدي :باب گري كو ميو كنه )." اين روزها حرف زدنت بهتر شده .جمله بندي مي كني. بهت ياد دادم كه صدات مي كنم بگي جان.يه جان خوشگلي مي گي جااااااااااان.کلاغ پر را خودت بازی می کنی یه لهجه شیرینی هم داری موقعی که شعرش را می خونی.بعد آخ...





