اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

الیناگلینا

روز زن

    مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید. مادر، روزت مبارک باد .   دختر عزيزم بابايي به مناسبت روز زن(مادر) واسه ماماني  يه گوشي خوشگل خريده .گوشي قبليم ديگه خيلي فسيل شده بود(سوني k750) و خيلي وقت بود بابايي تصميم داشت يه گوشي خوب (نوكياc6-01) جايگزينش كنه، چي بهت...
21 ارديبهشت 1392

اولین جمله با مفهوم الینا جون

    دختر نازنینم دیروز اولین جمله زندگیت را گفتی :ماما بیا. از این قرار که  عصری با مادر جون می خواستیم بریم ددر که شما زودتر حاضر شده بودید جلوی در وایساده بودید که هی مامان جون به تو می گفت : الينا بگو مامان بیا مامان بیا و  ...تو هم گوش  مي دادي  که یهویی تو هم تکرار کردی" ما بيلا" .  واین چنین شد که هر وقت از جلوی چشمت می روم اون ور صدا می کنی ماما بیا . ٠٧/٠٣/٩١   ...
21 ارديبهشت 1392

اليناي ناقلا

  ديروز اميرحسين اومده بود خونه خاله اينا و كلي با همديگه شيطوني كرده بوديد من كه رسيدم اونقدر خسته بوديد كه دو تايي خواب بوديد به اين شكل كه  تو و امير حسين  هر كدوم يه سمت خاله فريبا بغلش كرده بوديد و  خواييده بودي خيلي صحنه با نمكي بود ولي بيچاره فريبا نمي تونست تكون بخوره .   بعدش خاله جون تعريف مي كرد كه اسباب بازي هاتو به امير حسين نمي دادي و به هركدوم كه امير دست مي زد دقيقا همون موقع لازمت مي شد و ازش مي گرفتي نه كه حسوديت بياد ها نه  لازمت مي شد و گرنه دختر من كه اصلاً خسيس نيست  .حالا جالبش اينجاست كه موقعي كه خاله فريبا امير بغل...
21 ارديبهشت 1392

روز بابا ها

    ديروز روز پدر بود و اين دومين ساله كه بابا جون به واسطه وجود من از لذت پدري بهره مند شده، امسال هم من و ماماني سنت شكني كرديم به جاي جوراب و زير پوش به بابايي يه ادكلن خوشبو خريديم.مباركت باشه بابا جونم اين شعر هم تقديم به باباي مهربونم :  ٢٤/٠٣/٩١      چه زوري داره بابا             ني ني رو برده بالا     بابام يه پهلوونه                يه دستي هم مي تونه      بابات چه مهربونه      &n...
21 ارديبهشت 1392

دختر چاغاله خور

٣١/٠٤/٩١ دختر نازنينم هر وقت چشمت مي افته به اون درخت زردآلوي خونه خاله اينا حتماٌ بايد يه دونه چاغاله بچينيم تا خانوم خانوما بخوره و گرنه كنا كنا  راه مي اندازي دست بردار نمي شي .به چاغاله هم كنا مي گي .همچين هم تميز مي خوري كه يه ذره هم ازش باقي نمي مونه.نوش جونت يه مطلب ديگه اينكه دخملم خيلي نازك نارنجي و لوسي شدي تا مي گي بالا چشمت ابروه، قهر مي كني و بغض و گريه .امان از دست لوسي مامان شب نمي دونم چت شده بود اصلاً نمي تونستي راحت بخوابي از ساعت دو و نيم گريه و جيغ تا صبح البته وسطا خوابت مي برد ولي يه دقيقه بعدش بيدار مي شدي دستت را گاها به دهنت مي بردي شايد بازم دندونت بود يا ترسيده بودي يا دلت درد مي كرد .. ...
21 ارديبهشت 1392

دخترم تاج سرم

  گل مامان اين روزا  دوست داري پله هاي خونه رو خودت در بيايي بالا يه دستت از نرده مي چسبي و يه دستت را مي دي به من يا بابايي و سه تا طبقه را راحت در ميايي و تازه اصرار داري بازم بري بالا كه به زور مي بريمت خونه   عسل مامان اين روزا شيطونتر از قبل شدي و ماماني شبها كه بوس بارونت مي كنه (يه بازي مادر و دختري)غش مي كني مي خندي  و اونقدر از بازي كردن لذت مي بري كه ماماني كيف مي كنه   دختر قشنگم عاشق دايي رضايي و فقط دايي دايي مي كني و موقع اومدن دايي جون فقط دايي را مي شناسي  وبس. تلفني با هيچكس صحبت نمي كني ولي ديروز به دايي پشت تلفن مي گفتي(به زبون خو...
21 ارديبهشت 1392

نارنجي مامان

   ١٢/٠٤/٩١ دختر نازم اين پنجشنبه و جمعه عزيز و عمه ها همگي باهم رفتند سرعين به  ما هم گفتند كه باهاشون بريم ولي ما اين ريسك را نكرديم كه بريم  آخه دخملم توي ماشين خيلي اذيت مي كني و دوست نداري يه مدت طولاني تو ماشين بموني .         به خاطر همينم كه دو روزي كه تعطيل بوديم عصرها را رفتيم ائل داغي يه روز با خاله فريبا و بهنام و عزيز جون اينا كه هدفمون رفتن به سينما 5 بعدي بودكه خيلي خيلي فان بود و هيجان داشت دو تا فيلم گذاشت كه تقريبا ترسناك و مهيج بود  من كه  خيلي لذت بردم ولي بابايي كه سانس بعد از ما رفت به نظرش خيلي خنده دار   و با...
21 ارديبهشت 1392