اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

الیناگلینا

چهار شنبه سوري مبارك

  عشق من امروز چهارشنبه سوري است پارسال اين موقع خيلي كوچولو بودي و موقعي كه ما آتيش بازي مي كرديم تو خواب بودي ولي امسال ديگه خانوم شدي و مي خواهيم با هم بريم بيرون .فقط اميدوارم از صداي بلند ترقه ها نترسي . هنگام پریدن از آتش اینو بگو : غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
21 ارديبهشت 1392

تكرار و تقليد

  اليناي ماماني خيلي جديدا با مزه شدي هر كاري مادر جون مي كنه مي ري از دستش مي گيري  مي خواي ادامه بدي مثلا خرد كردن سبزي، رنده كردن هويج، مرتب كردن خونه ، خرد كردن قند و .. .مي ري و مي خواي خودت ادامه بدي. به يه چيز هم خيلي حساسي و اونم جمع شدن روفرشيه . كه تا اون درست نشه آروم نمي گيري.جالبه كه روفرشي خونه خودمون يه حالتي از گوشه فر خورده بود و اه اه كردي و با اشاره گفتي كه اونو درست كن ما هم هر چي درست مي كرديم به حالت قبلش برگشت و آخر سر پايه مبل را گذاشتيم روش تا خيالت راحت بشه. تو این دوران عاشق آقا جوني و مي ري ميايي بوسش مي كني من مي گم بيا بوسم كن نميايي ولي اقا جون يه بار  مي گه ال...
21 ارديبهشت 1392

دست دست

      براي دختر ناز و خوشگلم:     اليناي ماماني ديروز به دايره كلماتت دست دست را اضافه كردي.الان اين كلمه ها را مي گي:     سلام * اصلاً *باي باي  *آبا * بابا * ماما * دست دست*   تقريباً بعضي كلمه هاي آسون را هم تقليد مي كني يه كم غلط ولي دوست داشتني. دختر مودب مامان وقتي مي خواهيم بريم خونمون ميري به همه بوس مي دي و دست مي دي بعد مي ري جلوي در و بلند مي گي باي باي. ديروز هم وقتي بابايي اومد خونه رفتي و بهش دست دادي و سلام گفتي بدون اينكه كسي بهت چيزي بگه.     ١٥/١١/٩٠ ...
21 ارديبهشت 1392

فوت کردن شمع

٢٦/١١/٩٠ عزیز دل مامان تازگیها یاد گرفتی که شمع فوت کنی، چقدر هم ناز فوت می کنی.واسه این خاطر هم تصمیم گرفتیم که یه کیک کوچولو به مناسبت ١٥ ماهگیت بگیریم شمع بذاریم روش تا شاهزاده خانوم فوت کنه و ما از اداهای فرشته کوچولو لذت ببریم و خودش یکمی حال کنه.   ...
21 ارديبهشت 1392

برف

  دختر عزیز تر از جونم دو روز پیش(پنجشنبه) به خاطر بارش سنگین برف خونه موندیم و جایی نرفتیم . اولش خیلی چسبیده بودی بهم و نمی گذاشتی کاری بکنم ولی رفته رفته عادت کردی به خونه و کم کم چسبت از من باز شدو یه کمی تنهایی و با بابایی بازی کردی و مامانی تونست به کارهای خونه برسه .بعد از ظهر کلی بازی کردی با من و بابایی بعدش هم دو ساعت خوابیدی . الان هم که یاد گرفتی شمع را فوت کنی و با یه شمع کلی سر گرم شدی تا کلا آب شد و گاز فندک هم تموم شد.قربون اون فوت رو به بالات برم که کم می موند شمع را بخوری .   ولی جمعه صبح  خیلی دلتنگ شده بودی و سر نا سازگاری بر داشته بودی حول و حوش ١١ رفتیم خیابونها هم از برف و یخبندان جای&nbs...
21 ارديبهشت 1392

12/11/90

  سلام دختر نازم عزیز دل مامان داری کم کمک بزرگ می شی و رفتار هات هم با بزرگ شدنت تغییر می کنه داری لجباز می شی و تا اون چیزی که می خوای برآورده نشه آویزون می شی و نق می زنی  و اگه بی تفاوت باشیم و به حرفت گوش ندیم  گریه می کنی . عاشق حرف زدن با تلفنی اونم فقط با صبا  گوشی را می گیری و با زبون مخصوص خودت چقدر شیرین حرف می زنی وسطا حرف صبا را هم تایید می کنی هم هم میکنی یعنی می فهمم چی می گی .ولی من عاشقتم.   راستی دایی رضا هم رفته تهران تا اگه خدا بخواد هفته ای یه بار با هاشون تو برنامه مجله خبری همکاری کنه تا ببینیم بعد چی می شه الان که ما را دلخوش کرده هفته ای یه بار بقیه هفته را میاد اینجا....
21 ارديبهشت 1392