الیناگلینا

شيرين عسل مامان

سرماخوردگی الینا و مامان

1395/2/25 10:00
نویسنده : فاطمه
161 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه (22/02/95) شب تب كردي و مريض شدي .منم  كه بيدار شدم ديدم وضعيت من از تو هم بدتر ه گوشم چنان تيري مي كشيد .طفلي بابايي بيدار بود و تو را پاشويه مي كرد و دارو بهت مي داد و منم سر درد و آبريزش و ..

خلاصه صبح بابايي رفت سر كار  و من و شما هم رفتيم دكتر .رفتيم كلينيك فارابي ،مامان چكاپ داد و  اومديم پايين دكتر داروهامون را گرفتيم و اومديم يه دور بزنيم  كه طبق معمول تو توت فرنگي ديدي و يه بسته خريديم و همونجا شستيم و توي راه خوردي . ماماني هم از مغازه لوكس يه جفت شكر ريز خوشگل خريد(25t).

بعد اومديم خونه و از داروهامون خورديم و يه كم سوپ و عدسي خورديم و  بعد از دوش گرفتن وسايلمون را جمع كرديم و رفتيم خونه ثريا جون داديم موهامون را درست كرد و رفتيم تولد . اونجا واقعاً حال نداشتي و بهت خوش نگذشت اما يه كم كيك تونستي بخوري و  زود پا شديم اومديم خونه و همونجا خوابت برد. شب هم يه كم تب داشتي و دوباره نتونستيم بخوابيم . اما از جمعه صبح بهتر شدي و عصر هم رفتيم باغ عمه نرگس.

پسندها (2)
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
مامان فرنيا
11 خرداد 95 7:44
عزيزم دلم انشالله هيچوقت مريض نباشي خدا را شكر زود خوب شدي بنظرم ادم خودش مريض بشه اما بچه اش مريض نشه خيلي سخته بيحالي بچه ها را ببيني اينقدر مظلوم و ساكت ميشن دل ادم كباب ميشه