اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

الیناگلینا

سفر به شهر امام رضا

الينا جون بالاخره انتظار ماماني به پايان رسيد و بعد از 13 سال دوباره قسمت شد كه بريم زيارت امام رضا ، دلم شديدا هواي مشهد كرده بود اما به خاطر درس بابايي جور نمي شد كه بريم اما قربون امام رضا برم كه بالاخره خودش طلبيد و رفتيم و چه موقع خوبي رفتيم ولادت امام علي  و بعدش هم وفات حضرت زينب كه هر كدوم به جاي خودش حس و حال مخصوص خودش را داشت. با عزيز جون ، آقا جون ، عمو و عمه همسفر بوديم و جمعمون هم جمع بود خيلي خوش گذشت كلاً 5  شب مونديم و تو هم دختر ناز مامان بودي واذيت نكردي خسته مي شدي و بغل بابا زياد مي رفتي كه يه كم براي بابا سخت شده بود كه اون هم حق داشتي عزيزم. چند جاي ديدني رفتيم  از جمله: باغ وحش ، يه باغ ...
1 خرداد 1393

روز مادر

    دختر گلم پنجشنبه هفته گذشته به مناسبت روز مادر شركت جشني را تو پارك بانوان واسه خانمها تدارك ديده بود ما هم هماهنگ كرده بوديم كه همگي كوكو سيب زميني ببريم .منم چون چهارشنبه شب مهمون داشتم مجبور شدم كه صبح بيدار شم و وسايل يك نيك را آماده كنم .دختر نازم هم كه شب دير خوابيده بود صبح نمي تونست چشم وا كنه و بيدار بشه.بالاخره بيدار شدي و منم همه چي را آماده كردم و رفتيم ارك يه مسابقه نقاشي بود كه برگه مي دادن واسه بچه هاي 3 تا 6 سال .اونو گرفتيم و تو نقاشي كردي .بعد ديدي كه بچه ها دارن پشت تريبون شعر مي خونن .ديگه پيش ما بند نشدي و گريه كردي كه بريم منم متوجه نمي شدم كه تو مي خواهي بري اونجا شعر بخوني  هي بهونه مي كر...
3 ارديبهشت 1393

تولد مهرسام

  دختر عزیز تر از جانم، پسر عمه اکرم ،مهرسام کوچولو، شنبه پنج بهمن ماه به دنیا اومد.خیلی شیرین و کوچولو و موچولوهه.تو هم خیلی دوستش داری و خوشبختانه اصلا حسودی نمی کنی. هر روز می گی منو ببر خونه عمه اکرم. 12 بهمن هم مراسم اسم گذاری مهرسام بود که شب واسه مادر جون تعریف می کردی اسمش محمد و مهرسامه.چون تو یه گوشش محمد صدا کردند و یه گوشش هم مهرسام. لغت های با مزه ات هم که یادمونه ایناست: ساندویچ=سانبجیک تصادف=تصابخ مهرسام =مهرسان پارسا=پارسال   ...
25 بهمن 1392

بدون عنوان

  دختر نازم مهربونم عشقم اين روزها به خاطر مشغله كاريم نمي تونم مرتب برات از شيرين كاريهاتبنويسم، اما داري بزرگ مي شي و نازتر و قشنگتر از روز پيش و مودب تر و مهربونتر از گذشته .يه تيكه كلام داري كه به هر چيزي كه بهش ذوق مي كني مي گي:آهان فهميدم . مثلا اون روز داشت برف مي باريد ذوق كردي و مي گي :آهان فهميدم داره برف مياد. بعد از سرما خوردگيت كم غذا شده بودي و بهت كه دو سه قاشق غذا مي دادم مي گفتي دستت درد نكنه ديگه سير شدم .منم كه گير مي دادم بيشتر بخوري مي گفتي:مي خوام كوچولو بشم .يعني ديگه حرف واسه گفتن من نمي مونه. جديداً اخبار مي گي: مي ري تو جايگاهت خونه مادر جون واي مي ايستي و مي گي تلوزيون(خودت) را روشن كن.بعد كه ما تلو...
8 دی 1392

اولین برف 92

  عزیزم اولین برف امسال ١٤/٠٩/٩٢ بارید. امروز هم جمعه ١٥ ام که از مجلس نهار که عمه زلیخا نذر کرده بود و تو حسینیه بود برگشتیم . زیاد تو حیاط نموندیم ترسیدم دوباره سرما بخوری، آدم برفی را هم این سری که برف بباره درست می کنیم.البته بابایی آدم برفی های کوچولو درست کرده بود و تو سینی آورده بود خونه به درخواست دختر نازم ٣ تا ٣ تا (مامان برفی -بابا برفی و الینا برفی) که یادم رفت ازشون عکس بگیرم خیلی با مزه بودن .   ...
27 آذر 1392

دخترکم تب کرده

  الینای نازم سه روزه که تب کرده و مریض شده .دیروز بابایی موند پیشش و امروز من.شب اول کلا تبت خیلی بالا بود و تا صبح نخوابیدیم تا اینکه بابایی موند خونه که مراقبت باشه و امروز هم من دیدم فرق زیادی نکردی و بهتر نشدی من موندم پیشت.شنبه که از سر کار اومدیم خونه آماده شدیم و رفتیم پیش دکترت(آقای دکتر افتخاری)خوشبختانه دکتر بازی هات تو خونه جواب داد و با دکتر خیلی خوب همکاری کردی  دکتر معاینه کرد و کلی باهات بازی کرد و موقع معاینه قلقلک داد و سر به سرت گذاشت تو هم می خندیدی .بهت می گه الینا اینجا چه خبره آتیش سوزیه چقدر داغه تو هم می خندیدی خیلی دکتر مهربونیه ازت میپرسه الینا کجات درد می کنه، می گی:دماغم .موقعی که تبت ...
4 آذر 1392

نقاشی دلبندم

  شب تاسوعا عمه نرگس اینا حلیم و شام دعوت کرده بودند، رفتیم اونجا تو اولش یه کم حوصله ات سر رفته بود چون سر صبا هم شلوغ بود و زیاد با تو بازی نمی کرد.من به عمه نرگس گفتم کاغذ و مداد بده که تو مشغول بشی آخه یه کم که اوضاع وفق مرادت نباشه می گی : مامان بریم خونمون.تا اینکه با کاغذ و مداد رنگی صبا یه کم مشغول شدی و این نقاشی با مزه را کشیدی خودت و من و بابا که دست هم را گرفتیم.   ...
25 آبان 1392

روز جشن

                                                                           دختر خوشگل و نازم، زیاد وقت نمی کنم بیام و از شیرین زبونیهات یا از پروسه تولدت برات بنویسم.اما الان یه کم وقت را غنیمت شمردم تا از روز تولدت بنویسم.اولش که اصلا قصد دعوت کردن مهمون نداشتم اما بعداً تصمیم گرفتیم که عمه ها و خاله ها را هم دعوت کنیم. روز جشن که د...
20 آبان 1392