اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

الیناگلینا

23 و 24 خرداد

  پنجشنبه  بالاخره چهارشنبه امتحان بابا جون تموم شد.پنجشنبه صبح بابایی رفت سر کار و من از يه سر خونه شروع كردم به جمع و جور كردن ريخت و پاش هاي مدتي كه به خاطر امتحاناي بابايي دست نزده بودم.خلاصه بشور و بساب و جارو و گرد گيري كه بالاخره ساعت ٢ تموم شد. شب هم گفتم عزيز و خاله اينا شام بيايند خونمون بعد از ساعت ٥ هم آماده کردن شام .خودمو چشم نزنم حسابي فرفره شده بودم و تا آخر شب با اينكه خيلي كار كرده بودم اما حالم خوب بود و پام درد نمي كرد.و اما تو يه كم لوس شدي و نمي گذاشتي من تكون بخورم و وسط كارهاي من اومدي به من مي گي بيا اين كتاب ها را بخون كه به صداي گريه و بهونه گيري های تو خاله فرزانه اومد و با ه...
26 خرداد 1392

خروسک یا ؟

 دوشنبه ١٣/٠٣/٩٢ تولد خاله فریبا بود .در ضمن پاتختی لیدا هم بود .من ساعت ٠٣:٣٠ ساعتی گرفتم و رفتم دنبال خاله فریبا و با خاله اومدیم خونه و رفتیم جشن اونجا هم تو شیطونی و دلبری می کردی و همه را با کارهات و اداهات می خندوندی .شب هم عمو بهنام برای خاله کیک گرفته بود ولی ما نرفتیم تو بی حال بودی ساعت ١١ اینا بود که عمو بهنام و خاله جون واسمون کیک آوردند. سه شنبه ١٤/٠٣/٩٢ من و شما قرار بود بریم خونه عمه نرگس اینا که نرگس به اکرم و عزیز اینا هم گفته بود که اونا هم بیان که ما رفتیم دنبالشون و از اونجا رفتیم خونه صبا اینا ، خیلی خوش گذشت و بعد از ظهر هم رفتیم پارک بانوان و عصر هم بابا را را برداشتیم و شام رفتیم خونه عمه ز...
19 خرداد 1392

عروسی لیدا جون

١١/٠٣/٩٢ عزیز دلم یازدهم عروسی لیدا بود (وسط هفته) من مجبور شدم مرخصی بگیرم .صبح که از هر روز زودتر بیدار شدی (از شانس من یه روز می خواستم راحت بخوابم) تا ظهر کاری نداشتم بعد از نهار ساعت ١ تو را خوابوندم وبا خاله فرزانه رفتیم آرایشگاه ،ساعت چهار اومدیم و لباس پوشیدیم و رفتیم عروسی .خدا را شکر خیلی خوش گذشت تو هم که گاهاً به وجد می اومدی و می رفتی وسط قر می دادی و می رقصیدی (مامان فدای ژستت بشه كه مخصوص خودته :سر سنگين با وقار  و يه لبخند گوشه لب).شب هم ساعت ٢:٣٠ اومدیم خونه ديگه دنبال كاروان عروس نرفتيم چون مي خواستيم فردا صبح هم بياييم سر كار. تو هم شام زیاد نخوردی نهار هم که نخورده بودی یه کم حالت سرما خوردگی داشتی ی...
13 خرداد 1392

روزهاي خوش

  پنجشنبه با کمک عزیز نهار را آماده کردیم و من خونه را تا ظهر یه کم مرتب کردم و نزدیکهای ساعت یک مهمونهامون آمدند چنور با دختر ١ ساله اش (دیانا) و بهاره با دختر ٥ ماهه اش (آرشیدا).دیانا از تو خیلی خوشش آمد اولش می خواست بوست کنه و می اومد سمتت اما تو از بچه کوچکتر از خودت زیاد خوشت نمیاد و علتش هم اینه که به چشم رقیب بهش نگاه می کنی.اصلا ً از اسباب بازیهات بهش ندادی به چنور می دادی اما به دخترش نه، می گفتی:آخه کوچولوه.می ترسیدی خرابش کنه .خلاصه به هر حال نهار را خوردیم و بعد از نهار همتون خیلی خسته بودید و یکی پس از دیگری خوابیدید.اول آرشیدا خوابید، به بهاره گفتم بگذاره روی تخت تو اما تو که دیدی نگذاشتی و خودت خوابیدی و آ...
11 خرداد 1392

بدون عنوان

٠٨/٠٣/٩٢ عصر دیروز رفتیم خونه دختر داییم من از شرکت دراومدم مستقیم با ماشین اومدم شما هم با عزیز و زن دایی ها اومدید و دقیقاً با هم رسیدیم اونجا .آخه ما دو سال پیش یه برنامه دوره ای گذاشته بودیم که دو هفته یه بار دور هم جمع بشیم و یه کم خوش بگذرونیم اما وسطا کات شد و دوباره دیروز دوباره شروع شد.فریبا(دختر دایی) یه دختر ٦ ساله داره که اولش خیلی خوب با هم بازی می کردید اما یه کم که گذشت اوضاع عوض شد و رفت تو فاز لجبازی و ندادن اسباب بازی(البته تو کمی تا قسمتی حقت را می گرفتی) قبل از خوردن عصرونه دختر داییم گفت یه کم بریم بیرون و قدم بزنیم .نزدیک خونشون یه مرکز تجاری بود که طبقه همکفش چند تا بوتیک بود ، رفتیم اونجا وهمه را زیر و رو کردیم ....
8 خرداد 1392

برای اولین بار

  ٠٦/٠٣/٩٢ ديروز براي اولين بار بدون مامان رفتي مهموني.صبح كه بيدار شدي دايي رضا شما و خاله فرزانه را برده خونه خاله فريبا .البته شب قبل خاله فريبا باهامون هماهنگ كرد و اجازه ات را گرفت. خانم كوچولو ، خونه خاله صبحونه را با خاله فريبا خورديد و خاله جون حسابي زحمت كشيده و براتون ميان وعده و نهار درست  كرده و اساسي ازتون پذيرايي كرده و از همه مهمتر عروسك هايي كه واسه خودش بافته و خيلي هم دوسش داره را داده تا باهاش سرگرم بشي. بعد كلي بازي و شلوغ كاري كرده بودي و خودت را كثيف كرده بودي  كه خاله جون مجبور شده براي اولين بار ببردت حموم .من كه سر كار بودم اما از دور جوياي حالتون بودم و كلي بهتون حسودي مي كردم كه بدون من دا...
8 خرداد 1392

رفتن به دکتر

  دیروز که از سر کار اومدیم خونه،عزیز جون گفت بعد از ظهر کلاً دوباره پاهات خارش گرفته و حدس می زنیم به کاکائوی بستنی حساسیت داده چون بعد از خوردن بستنی خارشت شروع شده.من رسیدم خونه از خواب بیدار شدی و عصبانی و گریون اومدی بغلم اما کاملا حرص می خوردی و کلافه بودی.من و بابایی هم لباسهامون را عوض کردیم و تو را آماده کردیم و بردیم پیش دکتر(آقای دکتر افتخاری).از در که وارد مطب شدیم .تو گریه را شروع کردی .خلاصه هرچقدر دکتر خواست آرومت کنه تو بیشتر شدت می دادی ،به هر حال روی تخت خوابوندیم  معاینه کرد و بهت دارو تجویز کرد و گفت که یه مدت تا زمانیکه خوب شی تنقلات و بستنی و میوه های قرمز و ماهی که حساسیت زا هستند نخوری. ...
5 خرداد 1392

روز پدر

  چهارشنبه١/٣/٩٢   عزیز دلم چهارشنبه مامانی مرخصی بود تا به کارهای عقب افــتاده اش برسه.صبح تا ساعت ٠٨:٣٠خوابیدیم و بعد کم کم بیدار شدیم .بهت صبحانه دادم بعد ازم خواستی باب نگاه کنی .منم دوست داشتم یه کم ببرمت پارک بازی کنی و تلوزیون نبینی خلاصه با هم رفتیم یه کم پیاده روی کردیم و بعد رفتیم پارک نزدیک خونه البته امکانات اون پارک خیلی کمه اما برای تو سرگرم کننده بود یه کم بازی کردی و بعد نشستیم تو بچه ها را تماشا کردی بیشتر از نگاه کردن بازی بچه ها لذت می بردی.بعد اومدیم خونه، تا عصر مامانی را خیلی اذیت کردی .واقعاً دیگه از کارهات کلافه شده بودم .فکر می کردم یه روز با هم باشیم خیلی خوشحال می شی اما دی...
4 خرداد 1392

درباره دخترم

  عزیز دلم این روزها هر جا می رویم مهمونی موقع برگشتن با گریه و زاری برمی گردی خونه ،اونهم با کلی وعده وعید. چند روز پیش رفتیم خونه خاله فریبا ، موقع برگشتن خیلی گریه کردی و به زور یه بستنی که خاله فریبا داد یه کم آروم شدی . تو ماشین اولش پشت می شینی بعد کم کم بهونه می گیری و می خواهی بیایی جلو . بهونه ات هم اینه که می خوام بیام  نانا کنم.قربون اون توجیهت بشم من. هر لحظه هر چی هوس می کنی باید باشه و گرنه نق می زنی و قبول نمیکنی که بعداً بخریم. دیشب بهم می گی:مامان من دشنمه (گشنمه)  خوراکی می خوام .بعد با هم رفتیم سر کمد،دیدم ای دل غافل خوراکی تموم شده، یه کم بهت پسته دا...
31 ارديبهشت 1392