23 و 24 خرداد
پنجشنبه بالاخره چهارشنبه امتحان بابا جون تموم شد.پنجشنبه صبح بابایی رفت سر کار و من از يه سر خونه شروع كردم به جمع و جور كردن ريخت و پاش هاي مدتي كه به خاطر امتحاناي بابايي دست نزده بودم.خلاصه بشور و بساب و جارو و گرد گيري كه بالاخره ساعت ٢ تموم شد. شب هم گفتم عزيز و خاله اينا شام بيايند خونمون بعد از ساعت ٥ هم آماده کردن شام .خودمو چشم نزنم حسابي فرفره شده بودم و تا آخر شب با اينكه خيلي كار كرده بودم اما حالم خوب بود و پام درد نمي كرد.و اما تو يه كم لوس شدي و نمي گذاشتي من تكون بخورم و وسط كارهاي من اومدي به من مي گي بيا اين كتاب ها را بخون كه به صداي گريه و بهونه گيري های تو خاله فرزانه اومد و با ه...


