اليناالينا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

الیناگلینا

شیرین و شیطون

دختر ناز نازي من اين روزا يه كم لجباز شدي و با من لجبازي مي كني نق مي زني و خيلي بهونه گيري مي كني و به هر چيزي گريه مي كني با اينكه مي دونم اقتضاي سنته اما واقعا ناراحت مي شم موقعي كه با من بد اخلاقي مي كني . تا بهت مي گيم :الينا مثلا چرا اين كار را كردي زود يه قيافه ابرو گره به خودت مي گيري و با عصبانيت و تهديد بهمون مي گي:ناراحت مي شم مي رم خونمون اااااااااا. اونرو بابا كلاه دايي را گذاشته سرش تو هم اومدي مي گي .سلام آقاي پليس ني نيم گمشده.بعد كلاه را من از بابايي گرفتم كه من پليس بشم با من بازي كني.از من كلاه پس گرفتي و دادي به بابا .تو پليس نيستي آخه مامان من بزرگه تنبله. يه شب هم موقع خواب به زور بردمت دستش...
16 شهريور 1392

تعطیلات خود را چگونه گذراندیم.

   ٢٦/٠٥/٩٢ عزیز دلم می خواستیم تو این تعطیلات بریم ارومیه،اما جور نشد و به خاطر پروژه بابایی که دقیقا وسط تعطیلات افتاده بود نتونستیم بریم.اما تو خونه موندن هم بد نشد و یه استراحت حسابی و البته زودگذری شد.چهارشنبه هم عروسی پسر دایی بابایی بود و اونجا بودیم . عم ر من خیلی همه کارهات شیرینه ولی من همه را نمی تونم،البته خیلی هاش هم یادم میره بنویسم .اما تو عروسی يوسف اولش خوابت می اومد و بغل من بودی  و زیر چشمی به همه نگاه می کردی.اما تا آهنگ مورد علاقه ات پخش شد چشات برق زد و خودت را انداختی پایین که بری وسط .خيلي هم ناز رقصيدي و بيشتر چرخيدي كه بهت شاباش دادند .آخر سر پولهايي كه دستت بودن را...
28 مرداد 1392

دختر نگو بلا بگو

  چهارشنبه شب افطاري خودمون بود.قرار بود روز تعطيل يعني سه شنبه باشه اما مادر بزرگم ما و مامان اينا را دعوت كرد و چون مهمونهاش زياد بود و همه را دعوت كرد بود، ما مجبور شديم كنسل كنيم و علي رغم ميلم(چون تعطيل نبودم) به فردا موكول كرديم.سه شنبه ژله ام را درست كردم و خريد هام هم انجام شده بود .چهارشنبه كه 3:30 برگشتم خونه،آستينام و زدم بالا و كار كردم تا دم افطار به زور جمع و جور شد .خلاصه كه تا شب ساعت 12 در حال پذيرايي بوديم. واقعا خسته شده بودم اما خوش گذشت.تو هم كلي با صبا شلوغ كردي و خوش گذروندي.كلا چه جايي بريم چه كسي بياد خونمون تو ديگه منو نمي شناسي اصلاً‌ سمت من نميايي.(مگه اينكه دستشويي داشته ...
16 مرداد 1392

مرداد ماه

  مرداد ماه، ماه خوبی واسه مامان و بابا . تاریخ عقد:         ٠٢/٠٥/٨٥ تاریخ جشن عقد کنون:    ٢٠/٠٥/٨٥ تاریخ عروسی:     ٠٤/٠٥/٨٦   شب عقدمون مهمون بابايي بوديم طبق روال گذشته كه قرار گذاشتيم شب سالگرد ازدواجمون را بريم هتل بزرگ شام بخوريم .ايندفعه هم براي سومين بار با شما رفتيم .امسال از پارسال خانوم تر بودي و مودب نشسته بودي و مثل پارسال بدو بدو نمي كردي و سرجات نشسته بودي.قربون اون خانوميت بشم من. بعد از اينكه شام خورديم رفتيم شهر بازي و تو مثل هميشه جرات نكردي سوار چيزي بشي فقط به بچه هايي كه سوار تاب شده بودند نگاه مي كردي و مي خ...
8 مرداد 1392

شیرین زبون خونمون

  دخترك نازم اين روزا چنان با شيرين زبوني ما را غافلگير مي كني كه نمي تونم همه جملات قشنگ و گهر بارت را يادم نگهدارم و برات بنويسم اما ديگه سعي مي كنم يه راهي پيدا كنم كه قبل از اينكه يادم بره برات ثبت كنم. الينا ديشب تو مهموني افطاري خونه عموي بابا خطاب به هستي كه پيش مامانش نمي نشست سر سفره : مگه مامانش را دوست نداره كه مي ره پيش باباش. فرزانه مي گفت جعبه آدامسش را پيدا كرده بودي و تا وقتي كه شيريني داشت مي خوردي و بعدش قورت مي دادي و بعدي.بعد فرزانه بهت مي گه الينا قورت نده مي چسبه به شكمت ها  .در جواب مي گي : نه نترس فيزانه(فرزانه) با پي پي مياد بيرون. بازي اين روزات هم اينه كه تو ما...
26 تير 1392

سفر کوتاه به تهران

  سه سال ازآخرين باري كه براي به دنيا آوردنت به تهران رفتيم مي گذشت منم خيلي دلم مي خواست برم هم يه گشتي بزنيم و هم برم خونه نگار اينا اصلا فرصت نشده بود بعد از عروسيش بريم خونه اش را ببينيم، تا اينكه يه فرصتي پيش اومد و شنبه بعد از شركت به سمت تهران راهي شديم عمه و سپيده هم از شانس زنجان بودند كه اونا را هم با خودمون برديم .روز اول قبل از ظهر رفتيم بازار عبدل آباد را گشتيم (فقط هم واسه تو خريد كردم و واقعا بيشتر حال مي كنم به تو خودم خريد كنم تا به خودم)از ساعت 11 تا 2:30 گشتیم كه من و شما و نگار و ايليا بوديم خاله فرزانه و سپيده هم  واسه خودشون جدا مي گشتند و قاطي ما بچه دار ها نمي شدند،با وجود شما 4 ساعت گ...
15 تير 1392

روستای زیبای شیت

  دختر گلم امروز روز تولد امام زمان (نیمه شعبان)بود.از چند روز پيش تصميم گرفتيم كه بريم بيرون ،صبح ساعت 8 راه افتادیم و عمو به پيشنهاد عمو بهنام رفتيم روستای شیت .حدود دو ساعت تو راه بودیم اما آخرش به جای خوب و با صفایی رسیدیم پرورش ماهي بود و همونجا ماهي كباب مي كرد اما چون ما واسه خودمون نهار و صبحانه برده بوديم از ماهياش نخورديم ببينيم خوشمزه است يا نه .اما اگه بار ديگه بريم حتما تست مي كنيم. در كل جاي جذابي بود و خوش گذشت. اونجا هم يه دوست پيدا كردي به اسم ملينا كه با همديگه سنگ مي انداختيد توي رودخانه و از تكرار اين كار لذت مي برديد و مي خنديديد . تا ساعت 3 اونجا بوديم بعد  برگشتيم خونه ....
4 تير 1392

این روزا

اين روزاي نازگلم:                                                                                                          ...
1 تير 1392